موسسه مطالعات ایران اوراسیا - آخرين عناوين سیاست خارجی :: نسخه کامل http://www.iras.ir/fa/defense-and-security Wed, 17 Oct 2018 15:20:22 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal02/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط موسسه مطالعات ایران اوراسیا http://www.iras.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام موسسه مطالعات ایران اوراسیا آزاد است. Wed, 17 Oct 2018 15:20:22 GMT سیاست خارجی 60 مهار فعال: چگونه ترامپ می‌خواهد رفتار ایران را تغیر دهد؟ http://www.iras.ir/fa/doc/article/3751/مهار-فعال-چگونه-ترامپ-می-خواهد-رفتار-ایران-تغیر-دهد طی دو سال اخیر در کاخ سفید، دولت دونالد ترامپ بارها شرایط خروج نیروهای آمریکایی از سوریه را تغییر داده است. این امر در زمان‌های مختلف مواردی همچون حصول اطمینان از پیروزی نهایی بر «داعش»، ایجاد پیش نیازهای لازم برای روند سیاسی و همچنین کناره‌گیری بشار اسد از ریاست جمهوری در آینده و ایجاد شرایط برای بازگشت پناهندگان بوده است. چنین نوساناتی در تنظیم هدف می‌توانند دلیل و گواهی بر عدم وجود یک راهبرد مشخص برای خاورمیانه در دولت ترامپ باشد – به خصوص چنین تعبیری در واشنگتن طرفداران بسیاری دارد. با این حال، حتی منتقدان ترامپ به منسجم بودن دولت وی در ایستادگی بر خط مشی مهار و انزوای ایران، متزلزل کردن یکپارچگی نظام سیاسی و مشروعیت رژیم حاکم آن اشاره می‌کنند. از این لحاظ هر هدفی که واشنگتن برای توجیه حضور خود مطرح کرده به وضوح نشانی از ایران دارد.   دوازده موردی که توسط مایکل پومپئو وزیر امور خارجه امریکا در می 2018 از ایران خواسته شده بود، آخرین شک و تردیدها را (اگر هنوز کسی تردیدی داشته باشد)، در ارتباط با انگیزه سیاست آمریکا در سراسر منطقه را رفع کرده است. این که، حداقل در مدت زمان باقیمانده از دوره رئیس جمهور فعلی امریکا، آمریکایی‌ها قصد ندارند سوریه را ترک کنند.   در این شرایط، گروه اقدام ایران (Iran Action Group) که تابستان  سال جاری در رابطه با ایران شکل گرفت، توسط دولت ترامپ به عنوان گامی قاطع در راستای اجرای این الزامات حرکت می‌کند: گروه اقدام ایران پاسخگوی مدیریت، بررسی و هماهنگی تمامی جنبه‌های سیاست در رابطه با ایران از طریق وزارت امور خارجه خواهد بود. ایجاد این گروه، حامیان رویکرد نظامی نسبت به تهران را امیدوار و طرفداران رویکرد  میانه‌رو – دیپلماتیک را مایوس کرد، سران ایران را نیز هشیار کرد که قطعا امیدها برای به توافق رسیدن با این دولت ازبین رفته است.   اعلام تشکیل گروه اقدام ایران در تاریخی صورت گرفت که مصادف با 65 مین سال وقوع کودتای ایران [در 28 مرداد سال 1332] است. آن زمان، در نتیجه عملیات آژاکس، که طی چندین ماه برنامه‌ریزی شده بود، ایالات متحده به کمک انگلیس، نقش مهمی در سرنگونی محمد مصدق، نخست‌وزیر ایران که طی روند دموکراتیک انتخاب شده بود، ایفا کرد. آمریکایی‌ها پیام پنهان چنین تصادفی را انکار می‌کنند و اصرار دارند که امروز، آنها نه برای «تغییر رژیم» ایران، بلکه صرفا برای «تغییر رفتار» این کشور تلاش می‌کنند. با این حال، سازوکار کنونی سیاست آمریکا حاوی اشارات کافی به موضوع کودتای دولتی نیم قرن پیش است که تهران را ناگزیر می‌کند شدیدا عصبی باشد.   اعتقاد بر این است که جان فاستر دالس وزیر امور خارجه امریکا و معاون وی والتر اسمیت که در همان روزها به سازمان سیا منتقل شده بود، از طراحان حوادث سال 1953بوده‌اند. آلن دالس، برادر جان به مطالعه دقیق این عملیات می‌پرداخت و اجرای مستقیم آن به کرمیت روزولت (نوه رئیس جمهور آمریکا، تئودور روزولت) رئیس اداره خاورمیانه سازمان سیا و ژنرال نورمن شوارتسکف مشاور ارشد نظامی و موسس و سرپرست پیشین پلیس شاه، محول شده بود. اتفاقا، 37 سال بعد، پسرش نورمن شوارتسکف جوان، در مقام فرماندهی گروه چندملیتی تحت رهبری واشنگتن، صدام حسین را در جنگ 1991 خلیج فارس وادار به صلح کرد.  اکثر ابتکارات فعلی در رابطه با ایران نیز محصول فعالیت مشترک ساختارهای ملی دیپلماتیک و اطلاعاتی امریکاست. وزیر امور خارجه فعلی، اخیرا به سازمان سیا رفته و وقت کرد با ویژگی کار هر دو اداره در این زمینه آشنا شود. نظریه‌های توطئه در خاورمیانه بسیار محبوب هستند، به همین دلیل در اینجا به تصادفی بودن رویدادها باور ندارند و انواع مختلف «پیوستگی» بلافاصله ویژگی نمادین شوم خاصی به دست می‌آورند.     فلسفه «مهار فعال» حتی اگر فرض شود واشنگتن واقعا در صدد تغییر رژیم ایران به شیوه نظامی نیست، آنچه برای تهران کمی تغییر می‌کند این است که ترامپ سعی دارد از  ایران، یک «بازیگر قابل انعطاف» بسازد. درک نتیجه نهایی مطلوب توسط دولت فعلی امریکا در این راستا، به طور کلی، شبیه آن چیزی است که پیشینیان ترامپ دریافته‌اند. البته، تفاوت‌های قابل توجهی در این که دو دولت چگونه می‌خواستند به این نتیجه برسند وجود دارد. برای اوباما، تهدید اصلی، برنامه هسته‌ای ایران بود، نه سیاست منطقه‌ای آن. «توافق هسته‌ای» می‌بایست فعلیت این تهدید را از دستور کار خارج می‌کرد، آمادگی دولت حسن روحانی برای همکاری در این رابطه هم، موجب ترغیب لغو تدریجی تحریم‌ها شد.   دموکرات ها هیچ توهمی در مورد جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای تهران نداشتند. آنها بر این باور بودند که ایرانی‌ها، با وجود آنکه به تلاش خود برای گسترش نفوذ در منطقه ادامه می‌دهند، اما بعید است که بر خاورمیانه مسلط شوند. مشاوران اوباما موفقیت‌های ایران در عراق را، بویژه، به شکست‌ سیاست‌های آمریكا در این كشور مرتبط می‌دانستند و نه بصیرت سیاسی تهران، و به این دلخوش بودند که نیروهای مسلح عراق هنوز به شدت به ایالات متحده وابسته هستند. آنها نفوذ ایرانیان در یمن و بحرین را بیشتر به فرصت‌طلبی نسبت می‌دادند تا به فرصت‌های استراتژیک و معتقد بودند که تهران موفق نخواهد شد توازن نیروها در این کشورها را به نفع خود تغییر دهد.   آمریکایی‌ها در ارزیابی نفوذ ایران بر سازمان فلسطینی حماس هم از این منطق تحلیلی پیروی می‌کردند. سرانجام، دولت اوباما به لحاظ فلسفی به موضوع حضور ایران در لبنان و سوریه پرداخت: حضور ایران در آنجا محدود به یک دهه نیست، با وجود منابع قابل توجه قدرت و نفوذی که ایران در آنجا و در میان گروه‌های طرفدار شیعه، از جمله حزب الله، دارد، این‌ها برای جنگ خوب است، نه برای زندگی صلح‌آمیز. افزون بر این، به عقیده دموکرات‌های دولت اوباما، این ساختارها قادر به جلوگیری از گرایش‌های عمیق‌تر، یعنی تجزیه و فرسایش نظام دولتی که به سوریه و لبنان ضربه می‌زنند، نیستند.   در فلسفه درگیر ساختن «engagment» اوباما، نه عشق و علاقه‌ای به ایران وجود داشت، که البته امروزه مخالفان سیاسی وی سعی دارند او را به چنین چیزی محکوم کنند، و نه دربردارنده‌ی امتیازات فاجعه‌آمیز از سوی آمریکا در روند مذاکرات برجام است. دموکرات‌ها امیدوار بودند که به این شیوه، در آینده اردوگاه سیاستمداران لیبرال و اصلاح‌طلب ایرانی را  تقویت کرده، محافظه‌کاران را تحت فشار قرار دهند و ایران را بر اساس درک امریکایی به یک کشور «معمولی» تبدیل کنند. متحدان آمریکا در منطقه با شور و اشتیاق اوباما سهیم نبودند و چنین روندی را برای خود هلاکت‌بار می‌دانستند.   اما ترامپ برای یافتن تفاوت‌های اساسی بین محافظه‌کاران و لیبرال‌های ایرانی سرگردان نمی‌شود. فلسفه «مهار فعال» در ارتباط با ایران، که ترامپ آن را، از زمان مبارزات انتخابات ریاست جمهوری دنبال می‌کرد، بر واداشتن سران تهران به امتناع از توسعه‌طلبی سیاسی و ایدئولوژیک منطقه‌ای از طریق متمرکز کردن آنها بر مشکلات داخلی چشم طمع دوخته بود.    این رویکرد شامل تحریم‌های پیچیده، تهدید دائمی استفاده از نیروی نظامی، بی‌ثبات‌سازی وضعیت اجتماعی و اقتصادی و یافتن آسیب‌پذیری‌های موجود در ساختار قومی و سرزمینی جمهوری اسلامی ایران است – اندیشکده‌ها و مراکز تحلیلی پیشرو در آمریکا به خاطر [دریافت] حمایت مالی برای مطالعه وضعیت کنونی آذری‌ها، بلوچ‌ها و کردها در حال رقابت هستند. به علاوه، چنین فلسفه‌ای تا حد زیادی مورد پسند اسرائیل و پادشاهی‌های عرب خلیج فارس واقع می‌شود که به خوبی به اجرای آن کمک می‌کنند.   «مثلث خاورمیانه» وزارت امور خارجه: آنجا جایی برای پیرهاست؟ این بردارِ سیاست امریکا در قبال ایران، مجریان مربوطه را از میان افرادی که عمدتا کار خود را در دوران ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش انجام داده‌اند، برگزیده است. در فوریه سال 2017، زمانی که مایکل فلین رئیس وقت شورای امنیت ملی بود، دریک هاروی سرهنگ بازنشسته، ریاست بخش خاورمیانه‌ی شورای امنیت ملی (SNB) را بر عهده داشت. با این حال، این نظامی کارآزموده جنگ عراق، که در زمان خود به خاطر انتخاب رویکردهای موثر برای مبارزه با مقاومت مسلحانه معروف شده بود، پس از سرنگونی صدام حسین، موفق نشد [قابلیت] خود را در پست جدید نشان دهد.   گیلبرت مک مستر، رئیس جدید شورای امنیت ملی شروع به پاکسازی این ساختار از وفاداران به سلف خود کرد. در جولای 2017 هاروی پست خود را به مایکل بل واگذار کرد، که قبل از این، مدیر بخش فرعی شورای امنیت ملی در امور کشورهای پادشاهی عرب بود. جوئل ریبرن، رهبر بخش عراق، ایران، لبنان و سوریه، به عنوان چهره کلیدی در رابطه با ایران باقی ماند. ریبرن سرهنگ اطلاعات ارتش، عمدتاً در محافل نظامی ایالات متحده به عنوان مؤلف تاریخ جنگ عراق برای آرشیو ارتش شناخته شده بود. ریبرن نیز همانند هاروی، با اشتیاق، دعوت به کار در شورای امنیت ملی را پذیرفت، چرا که حضور در شورای امنیت ملی را به عناون فرصتی برای خود در نظر می‌گرفت تا کاری را که در عراق شروع کرده بود و به نظر او، به خاطر تصمیم اوباما، فرصت جنگ با ایران را از دست داده بود، به پایان برساند.   با این حال، به این سرهنگ‌ها هم فرصتی برای «جنگیدن» ندادند. یک سال پس از انتصاب آنها، شورای امنیت ملی بار دیگر تحت رهبری سومین رئیس خود قرار گرفت. در حال حاضر جان بولتون شورای امنیت ملی را از دست حامیان مک مستر آزاد کرده است. بل را برکنار کردند (موقعیت رئیس بخش خاورمیانه در شورای امنیت ملی هنوز خالی است)، ریبرن به وزارت امور خارجه منتقل شد و رابرت گرینای مقام نظامی سابق در پست او در شورای امنیت ملی منصوب گردید. بنابراین، علی‌رغم اعتبار بولتون، کمبود پرسنل در شورای امنیت ملی در مقابل پمپئوی فعال، آونگ تصمیم‌گیری را در جهت وزارت امور خارجه تکان داده است – احتمالا این وضعیت طولانی نباشد.   در دو سال اخیر، بخش خاورمیانه‌ی وزارت امور خارجه نقش نیروی کمکی را برای کاخ سفید در تعریف سیاست ایالات متحده در منطقه ایفا کرده است، اما به هیچ وجه در طرح‌ریزی تصمیمات کلیدی در این زمینه مشارکت نداشته است. انتصاب جیمز جفری در پست فرستاده ویژه سوریه، اثبات نیات پمپئو وزیر امور خارجه‌ی امریکا برای تغییر نظم موجود [در برخی امور] است. جفری یکی از قوی‌ترین متخصصان خاورمیانه در واشنگتن محسوب می‌شود - یک مورد نادر این است که حتی مخالفان سرسخت ترامپ، او را به خاطر انتخاب مناسب کاندیدای این پست ستایش کردند. جفری این دیپلمات حرفه‌ای، در دوران ریاست جمهوری بوش در این پست‌ها اشتغال داشته است: سفیر امریکا در عراق، مشاور ویژه‌ی وزیر امور خارجه کاندولیزا رایس در امور این کشور، دستیار معاون وزیر امور خارجه در امور خاورمیانه و دستیار رئیس گروه سیاست بین اداری در قبال ایران (Interagency Iran Policy Group)، معاون مشاور امنیت ملی و سفیر ایالات متحده در ترکیه. در پنج سال گذشته، او به عنوان پژوهشگر در موسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک (Washington Institute for Near East Policy)، کار می‌کرد، این مرکز یک اندیشکده آمریکایی است که ارتباط نزدیکی با لابی یهودیان آمریکا دارد و به عنوان یکی از مراکز تحلیلی که بیشترین حمایت و طرفداری را از اسرائیل دارد شهره است. در آینده نزدیک این موسسه می‌تواند نمایندگی خود را در وزارت امور خارجه تکمیل نماید- البته اگر دیوید شینکر به عنوان دستیار وزیر امور خارجه در امور خاورمیانه منصوب شود - فعلا که دیوید ساتروفیلد، یکی دیگر از دیپلمات‌های کارآزموده‌ی دیپلماسی خاورمیانه آمریکا، در این پست مشغول به کار است. در اواسط سال‌های 2010 شینکر به مدت چهار سال در دفتر رئیس پنتاگون به عنوان مدیر امور لبنان کار کرده و به خوبی از فعالیت‌های ایران در سوریه، لبنان، اردن و فلسطین آگاه است.   انتصاب جفری، تشکیل «مثلث خاورمیانه»ی وزارت امور خارجه را تکمیل می‌کند، یعنی خود جفری، مک گیورک و ریبرن. همه آنها ضمن کار در حوزه سوریه، با تقسیم دقیق مسئولیت مستقیما با فعالیت ایران در منطقه هم مخالفت خواهند کرد. جفری به عنوان پل ارتباطی اصلی در وزارت امور خارجه، در رابطه با تمامی جنبه‌های سیاست ایالات متحده آمریکا در سوریه، مشاور اصلی پمپئو و ترامپ در امور سوریه شده است. مسائل مبارزه با داعش در حوزه‌ی اختیارات برت مک گیورک است که همچنین با هدف تضعیف نفوذ ایران در عراق، به برقراری تماس بین نمایندگان عربستان سعودی، دولت عراق و گروه‌های شیعه‌ی عراق ادامه خواهد داد. در نهایت، ریبرن در مقام معاون دستیار وزیر امور خارجه در امور لبنان، اغلب به موضوعات مربوط به حل و فصل سیاسی مناقشه‌ی سوریه، مقابله با فعالیت حزب‌الله، تقویت مواضع دولت لبنان و هماهنگی سیاست آمریکا با اردن خواهد پرداخت.   برایان هوک به هماهنگی مستقیم در امور ایران مشغول خواهد شد. انتصاب هوک به عنوان رئیس گروه ابتکاری در رابطه با ایران (گروه اقدام علیه ایران) موجب واکنش مبهمی در واشنگتن شد. صحبت از آن است که سِمت رئیس گروه اقدام ایران برای مدیر سابق بخش برنامه‌ریزی سیاسی وزارت امور خارجه، با توجه به ماهیت دشوار روابطش با همکاران و زیردستان در پست قبلی، به موقعیتی داغ (مطلوب) تبدیل شده است. هوک را می‌توان یک متخصص مسائل ایران با کشش بسیار بالا نامید. او همچنین وکیل و موسس یک شرکت مشاوره خصوصی است. پیش از آنکه در سمت دستیار معاون وزیر امور خارجه در امور روابط با سازمان های بین المللی مشغول به کار شود، مدت‌های مدیدی در وزارت دادگستری کار می‌کرد، در سال 2012 در ستاد انتخاباتی میت رامنی نامزد انتخابات جمهوری‌خواهان فعالیت داشت. هوک یک سازمان‌دهنده خوب است و به خصوص به عنوان تنظیم‌کننده‌ی استراتژی «حداکثر فشار دیپلماتیک و اقتصادی» در [مناسبات] بین ‌سازمانی و بین‌الدولی نافع است.   برایان هوک ساختاری را که مدیریت آن به او محول شده، «تیم نخبگان» می‌نامد، که گزینش این تیم از همه ادارات و ارگان‌های دولت آمریکا انجام خواهد شد. از این لحاظ، ایده «گروه ابتکاری» یادآور مینی‌پروژه‌ی وزارت دفاع ایالات متحده در دهه 1960 تحت عنوان (Whiz Kids’) است. پس از آن، رابرت مک نامارا، وزیر دفاع وقت آمریکا، تیمی از تحلیلگران با استعداد را از ابرشرکت رند با هدف بهبود کیفیت مدیریت پنتاگون و طراحی و تدوین یک استراتژی موثر نظامی در روابط با اتحاد شوروی گردهم آورد.   با توجه به این که طی چندین سال، سازمان‌های مختلف امریکا تا حد زیادی مستقلا در رابطه با ایران کار می‌کردند، ایده متحدکردن آنها در یک کنسرت واحد برای واشنگتن منطقی به نظر می‌رسد. علاوه بر این، با روی کار آمدن ترامپ، متحدان خاورمیانه‌ی آمریکا به هیچ وجه تمرکزشان را در این باره که در دولت وی چه کسی مسئولیت چه کاری را دارد، از دست نمی‌دهند. این گروه ابتکاری، احساس یا توهمی از «یکپارچگی رویکرد» را بوجود می‌آورد و به این صورت، تا حدی مطالبات متحدان امریکا را «به طور ذهنی» برآورده کرده است.   شایان ذکر است که در واشنگتن کم نیستند تعداد متخصصان و سیاستمدارانی که معتقدند که گروه اقدام ایران بیشتر برای ارعاب ایجاد شده است و تدوین ابتکارات مشخص «استفاده از زور» در استراتژی مرتبط با ایران همانند گذشته عمدتا توسط کارکنان متخصص در سازمان‌های اطلاعاتی انجام می‌شود.    ایران در تیررس در ژوئیه 2017، به دستور رئیس جمهور ایالات متحده در ساختار سازمان سیا، دو مرکز تخصصی تاسیس گردید؛ یکی در رابطه با کره شمالی و دیگری در رابطه با ایران. مایکل دی‌آندریا، با نام مستعار «آیت‌الله مایک» و «شاهزاده سیاه» هماهنگ‌کننده‌ی جدید عملیات‌های ایران در این اداره شد. دی‌آندریا شخصیت مورد علاقه‌ی روزنامه‌نگارانی در واشنگتن است که درباره ایران می‌نویسند. او یک آمریکایی است که طی سفری تجاری به یکی از کشورهای خاورمیانه به اسلام گرویده و همچنین با یک دختر بومی ازدواج کرده و با خود به امریکا آورده است. دی‌آندریا از نظر قابلیت کاری و شخصیت مزخرفش شگفت‌انگیز است. دوست دارد شخصاً عملیات ویژه را طراحی نماید و تقریبا تمام شب را در دفترش که در آن تخت تاشو هم دارد، به کار می‌پردازد. رسانه‌ها تصویر وی را چنان اسطوره‌ای کردند که تشخیص اینکه ویژگی‌های نسبت داده شده به او راست است یا دروغ دشوار است. با این حال، صرفا در مورد حرفه‌ای بودن او هیچ تردیدی وجود ندارد: او یکی از طراحان اصلی عملیات نابودی بن لادن و طرفدار استفاده از (تکنولوژی) روباتیک در انجام عملیات‌های سری است. قبل از انتصاب به عنوان رئیس گروه ایران، دی‌آندریا در لانگلی در زمان دو رئیس جمهور و چهار مدیر سیا در زمینه مبارزه با تروریسم کار کرد، در حالی‌که پیشینیانش به علت استرس مداوم، برنامه‌های روزانه و بار این مسئولیت بزرگ نمی‌توانستند در این پست بیش از سه سال دوام بیاورند. در جامعه اطلاعاتی آمریكا، انتصاب دی‌آندریا نشانه خط مشی تشدید تقابل نسبت به تهران در نظر گرفته می‌شود و با توجه به تجربه وی، تلاش برای شکار فرماندهان نظامی اصلی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران و حزب‌الله آغاز شده است.    این بخش، از نظر نظامی هم تقویت شده است. در اوت 2018، ژنرال کنت مک‌کینزی، رئیس فرماندهی مرکزی ایالات متحده، کنگره را درمورد تغییر محتوا و طرح قرارگاه‌های نظامی در خاورمیانه مطلع ساخت. این تغییرات به ضرورت دریافت اطلاعات موثرتر از «جنبه‌های چندبعدی اجرای عملیات نظامی در منطقه خاکستری» مربوط می‌شوند. با توجه به اینکه چنین فرمولی به طور سنتی توسط نظامیان امریکایی نسبت به تاکتیک‌های ایران در سوریه، عراق، لبنان و یمن مورد استفاده قرار می‌گیرد، تغییرات جدید به طور خاص بر رویارویی با سپاه پاسداران و گروه‌های وفادار به تهران متمرکز شده است. در عمل، این تغییرات می‌توانند شامل تعداد زیادی از اقدامات در ارتباط با ارائه متدهای ویژه اجرای عملیات نظامی، انجام «ماموریت‌های ویژه» در مرزهای کشورهای همسایه و سازماندهی کمپین‌های اطلاعاتی باشد. پنتاگون در پایگاهی در کارولینای شمالی، پیش از این شبیه‌سازی عملیات نظامی (Robin Sage) را انجام داده است، و در آن مثل افسانه‌ها، «کلاه سبزها» می‌بایست در کوتاه‌مدت یک گروه خرابکاری را از میان «شورشیان محلی» در خاک دشمن احتمالی آماده می‌ساختند.     کمپین‌های اطلاعاتی، همچنین به درک جدیدی از تقابل با ایران دست می‌یابند. در این بخش، آمریکا به منابع قابل توجه و حمایت متحدان خود امید بسته است. ایالات متحده و اسرائیل هم اکنون یک گروه کاری مشترک در رابطه با ایران تشکیل داده‌اند که در سطح مشاوران امنیت ملی- جان بولتون و میر بن شابات- هماهنگ می‌شود. این گروه بر نظارت بر فرایندهای داخلی جمهوری اسلامی ایران و حمایت از فعالیت‌های معترضانه در این کشور تمرکز دارد. جهت‌گیری اصلی فعالیت آن، به کار اطلاعاتی و تبلیغاتی در شبکه‌های اجتماعی تبدیل شده است. شناخته‌شده‌ترین محصول این گروه، ویدیوهای معروف خود نتانیاهو (در یوتیوب، توییتر و فیس بوک) برای مردم ایران است که در آنها از رژیم حاکم در تهران انتقاد می‌کند.    آمریکایی‌ها وظیفه‌ی هدف قراردادن ایرانیان عامی را به شیوه خودشان با نفوذ اطلاعات انجام می‌دهند. برای سال آینده، ترامپ از کنگره، 12.2 میلیون دلار برای رسانه فارسی زبان «صدای امریکا» و حتی 6.2 میلیون دلار برای رادیو فردا (سرویس ایرانی «رادیو آزادی») مطالبه کرده است. به نوبه خود، کنگره لایحه خود را پیش می‌اندازد، که مستلزم بازبینی معیارهای اثربخشی بزرگترین رسانه‌های خبری فارسی که توسط ایالات متحده حمایت مالی می‌شوند یعنی رادیو فردا، صدای آمریکا و  بی بی سی است. لایحه جدید رسانه‌ها را موظف می‌کند « [طبق آنچه در این لایحه آمده] اتهامات دروغین دولت ایران علیه ایالات متحده را تکذیب کنند ... حمایت دولت ایران از گروه‌های تروریستی دوست و تاثیر [ویرانگر] این گروه‌ها را در سوریه، لبنان و یمن تشریح نمایند».در این تقابل نظام‌مند با جمهوری اسلامی، حفظ «قدرت گفتمانی» ایالات متحده کم‌اهمیت‌تر از «محدودکردن ایران» در مرزهای خود به معنای ژئوپلیتیکی آن نیست.     «تیم ایرانی» ترامپ که عمدتاً از کارگزاران دهه‌ی 2010 فراخوان شده‌اند، اجازه نمی‌دهند که در شایستگی آنها تردیدی راه یابد.  آنها اولین سالی نیست که در دولت امریکا به خصوص در رابطه با ایران مشغول به کارند، آنها به خوبی با یکدیگر آشنا هستند و «حس ماموریت» را از دست نمی‌دهند. هراس مخالفان رویکرد نظامی در واشنگتن به این محدود می‌شود که چنین تمرکز و گردهم‌آوردن افراد هم‌فکر مخاطره‌آمیز است و در ادامه، امریکا را به علت فرایندهایی که در خاورمیانه در حال وقوع است به سمت «مسیر ایران» می‌کشاند و انعکاس‌دهنده سیاست متحدان خود – پادشاهی‌های عرب خلیج فارس و اسرائیل نیست. اما طرفداران ترامپ این دلایل را رد می‌کنند: [به عقیده‌ی آنها] خط مشیء انتخاب شده برای افزایش فشار به کار می‌رود، نارضایتی مردم از مسئولان در تهران در حال افزایش است، اقتصاد ایران در حال ورشکستگی است، و در نهایت، آیت‌الله‌ها مجبور خواهند شد بساط هزینه‌های مالی و سیاسی خود را برای جنگ‌های منطقه‌ای در سوریه و یمن جمع کنند.   نمایندگان «جنبش مقاومت» واشنگتن سعی دارند از طریق کانال‌های مختلف ایده ضرورت «منتظر پایان ماندن» ریاست جمهوری 45 امین رهبر آمریکا را به تهران منتقل کنند. دیدار اخیر جان کری وزیر خارجه پیشین با وزیر خارجه ایران پرانعکاس‌ترین خبر بود، اما تنها مورد از این دست نبوده است. با این حال، وضعیت دشوار برای ایران در بازارهای داخلی و خارجی موجب می‌شود مسئولان این کشور به دنبال گزینه‌های نجات‌بخش در اینجا و هم اکنون باشند، بدون هیچ توهمی در مورد فرارسیدن بهترین زمان.   آیا فلسفه‌ی ترامپ در امر اصلاح ایران نسبت به فلسفه‌ی اوباما کارسازتر خواهد بود یا به نتایج جانبی دیگری تبدیل خواهد شد که هر چه بیشتر با آزمایش‌های سیاست خارجی ایالات متحده در منطقه همراه است؟ پاسخ به این سوال نه تنها برای درک پیامدهای جدی ژئوپلیتیک برای کل خاورمیانه، بلکه همچنین برای درک موقعیت آمریکا در وضع در حال تغییرِ نیروهای موجود در جهان حائز اهمیت است.   نویسنده: ماکسیم سوچکُف، دانشیار علوم سیاسی موسسه روابط بین الملل مسکو  (امگیمو)   منبع: مجله روسیه در امور جهانی   مترجم: رقیه کرامتی نیا، دانش آموخته رشته مطالعات روسیه، دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران           «آنچه در این متن آمده به معنی تأیید محتوای تحلیل نویسنده از سوی ایراس نیست»   ]]> سیاست خارجی Mon, 15 Oct 2018 19:39:51 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/article/3751/مهار-فعال-چگونه-ترامپ-می-خواهد-رفتار-ایران-تغیر-دهد آسیای مرکزی؛ محمل سیاستگذاری خارجی نگاه به شرق http://www.iras.ir/fa/doc/article/3750/آسیای-مرکزی-محمل-سیاستگذاری-خارجی-نگاه-شرق طی یک قرن گذشته نخبگان سیاسی ایران از جمله پیش­‌بینی­‌پذیرترین تصمیم‌گیران سیاسی جهان بوده­‌اند. پهلوی دوم منطق بازی بین­‌المللی خود را بر قاعده هرم کمونیسم­‌هراسی نهاده بود، بنابراین همه حرکات بازی وی در شطرنج جهانی قابل پیش­‌بینی بود. هرچند که شوروی سابق هیچ اقدام خصمانه­‌ای علیه پهلوی دوم انجام نداد و حتی در کودتای ۲۸ مرداد با گروگانگیری طلاهای ایران سقوط دولت دکتر مصدق را تسریع و از تداوم رژیم پهلوی حمایت نمود. پس از پیروزی انقلاب بزرگ ملت ایران سیاست­های خصمانه امریکا علیه ج.ا ایران و وجود دشمنی دامنه­‌دار اسراییل غاصب علیه ج.ا.ا به یک واقعیت عینی و دامنه­‌دار تبدیل گردید. تحریم­های اولیه و ثانویه امریکا یک واقعیت است اما پیش­‌بینی­‌پذیری بازی نخبگان و تصمیم‌گیران سیاسی ج.ا.ا می­‌تواند یک تهدید علیه منافع حیاتی ایران اسلامی باشد. بنابراین تعویض قاعده و منطق بازی در رویارویی با یک قدرت جهانی یک ضرورت دفع تهدید است. تحول در سیاست خارجی نه شرقی نه غربی و استفاده از ابزارهای عملی شدن سیاست خارجی نگاه به شرق می‌تواند یکی از میدان‌های تغییر منطق بازی باشد. نمود تحول در سیاست خارجی جدید ج.ا.ا تغییر نگاه به کشورهای اسیای مرکزی با انتقال پتانسیل حمایتی و سیاستگذاری از خاورمیانه عربی به آسیای مرکزی است. چون سرمایه­‌گذاری همزمان در دومنطقه بزرگ با پیش‌­فرض عبور از تهدید عملا پرهزینه و فارغ از توانمندی‌های یک کشور میانه منطقه­‌ای است. خاورمیانه عربی در سیاست منطقه ­ای ج.ا.ا خروج یک­جانبه امریکا از برجام و آغاز موج جدید تحریم‌های امریکا علیه ج.ا.ا که مکمل تحریم‌های اولیه و ثانویه پیشین است، بیانگر آغاز یک وضعیت جدید در سیاست منطقه­‌ای و جهانی برای ج.ا.ا است. به نظر می­‌رسد وضعیت جدید در حوزه محیط منطقه­‌ای و جهانی برای ج.ا.ا، در میان چهار لایه ­(وضعیت عادی-وضعیت تهدید-وضعیت بحران-وضعیت جنگ)،«وضعیت تهدید» باشد. در وضعیت تهدیدی کنونی، ج.ا.ا با روند تصاعدی هماهنگی کشورهای طرف معاملات تجاری با ج.ا.ا با تحریم‌های آمریکا مواجه است. حتی عراق برخوردار از کمک‌های مختلف اقتصادی و نظامی ج.ا.ا از روند پیوستن به تحریم‌های امریکا برکنار نمانده است. هریک از دولت‌های دارای کرسی نمایندگی در سازمان ملل و دارای روابط رسمی با امریکا از این قاعده برکنار نیست. این وضعیت در واقع سیاست خارجی ج.ا.ا در مواجهه با خاورمیانه عربی را با یک سوال بزرگ مواجه می­‌نماید و اینکه این منطقه به چه میزان از مطلوبیت برای سرمایه­‌گذاری حیثیتی و امنیتی و اقتصادی و نظامی برای ج.ا.ا برخوردار است. سوال مهم دیگر که پاسخ به آن معطوف به مقاله حاضر است این‌ست که سیاستگذاری بدیل و مطلوب برای ج.ا.ا در منطقه چیست؟ منطقه خاورمیانه عربی دارای ویژگی­‌های زیر است: * به‌دلیل قرارگیری کشورهای بزرگی چون عربستان و عراق در آن مساله بزرگ تاریخی و ژئوپلیتیکی ایران است. سالهاست ج.ا.ا و عربستان در وضعیت جنگ نیابتی در منطقه هستند، عراق با ج.ا.ا نیز طولانی­‌ترین جنگ قرن ۲۰ را در پیشینه خود دارد و از پتانسیل تهدید ژئوپلیتیکی بالایی برخوردار است. * به‌دلیل هم‌پیوندی جغرافیایی با اسراییل غاصب حوزه­ای ستیزآفرین برای ج.ا.ا است. * خاورمیانه عربی اصولا حوزه نفوذ آمریکاست و منطقه­‌ای برای برای رویارویی و بروز جنگ نیابتی بین ج.ا.ا و امریکاست. * ژئوپلیتیک این منطقه برای ج.ا.ا اساسا یک ژئوپالیتیک پرهزینه است، این منطقه تاکنون بخش اعظم درآمد چندصد میلیاردی پول نفت ایران را بلعیده است، از جنگ طولانی 8 ساله عراق تا جنگ با افراط‌گرایی اسلامی در سوریه و عراق البته به همت و صلابت و حمایت ج.ا.ا * منطقه خاورمیانه عربی اساسا یک سازه ژئوپلیتیکی نیست و امکان هم‌گرایی سیاسی و اقتصادی و نظامی در سطح منطقه­‌ای و سیاست‌های جهانی برای آن متصور نیست. * خاورمیانه عربی یک سازه اسلامی نیست بلکه سازه­‌ای برای رویارویی خونین قرائت­های متفاوت از اسلام است. * خاورمیانه عربی از رشد تمدنی مطلوبی برخوردار نیست که امید به سرمایه­‌گذاری را افزون نماید بلکه یک منطقه متوقف در وضعیت جامعه­‌شناختی قومی-قبیله­‌ای است و خشونت­های خونین آن ماهیت عشیره‌ای قبیله­‌ای دارد. این وضعیت جامعه­‌شناختی هرگونه امکان سرمایه­‌گذاری را با یاس مواجه می­‌نماید. * دولت­های این منطقه ضعیف و اغلب وابسته هستند، باستثنای عربستان که وابستگی خود را با احیا خوی امپراتوری عربی پوشش داده است. همچنین دولت مدرن در این منطقه هنوز شکل نگرفته و ستیزه و شکاف بین دولت و جامعه قبیله­‌ای ادامه دارد. بنابراین هیچ نهادی برای امکان گفتگو و یا طرف قرارداد برای سرمایه­‌گذاری مادی و معنوی در این منطقه متصور نیست. جوامع این منطقه عقب­‌مانده و فاقد تشکیلات مدنی غیردولتی است، قبیله نیز کارکردهای حل مسئله خود را بخاطر رشد افراط گرایی اسلامی و غلبه اندیشه خلافت با ابزارهای غلبه مدرن از دست داده است. در چنین شرایطی آیا می­‌توان با تاکید بر آرمان­های اخلاقی و یا ایدئولوژیک به هم‌گرایی با منطقه خاورمیانه عربی پرداخت و منافع ملی ج.ا.ا را به رویارویی با انبوهی از مشکلات لاینحل ساختاری منطقه فرستاد؟ احتمالا پیگیری مطالبات و منافع ملی و تاکید بر آرمان‌های ایدئولوژیک و اخلاقی از زاویه و منطقه جغرافیایی دیگر می­‌تواند راه حلی جایگزین و البته موقت باشد. در لایه «وضعیت عادی» هم‌گرایی با کشورهای ضعیف خاورمیانه عربی از مطلوبیت برخوردار است زیرا به توسعه نفوذ ج.ا.ا در این منطقه مدد می­‌رساند اما وقتی منطقه در وضعیت عادی نیست و در وضعیت «مرحله فوقانی تهدید» قرار گرفته، به نظر می­‌رسد باید به سیاست‌های بدیل و مطلوب پرداخت؛ سیاستی که به حفظ کشور و نظام موضوع تهدید مدد رساند. آسیای مرکزی و سیاست خارجی نگاه به شرق ج.ا.ا مفروض اصلی مقاله حاضر این‌ است که آسیای مرکز از پتانسیل مطلوبی برای پیگیری سیاست خارجی نگاه به شرق ج.ا.ا برخوردار است و بنا به ویژگی‌های خاص این منطقه می­‌تواند محمل کارکردی سیاست خارجی نگاه به شرق برای ج.ا.ا باشد. ج.ا.ا را در وضعیت تهدید تصور نموده و این نظام مورد تهدید مخیر به انتخاب سیاست خارجی جدید است. طیفی از نخبگان سیاسی و مقامات عالی ج.ا.ا تحول در «سیاست خارجی نه شرقی نه غربی» بر اساس وضعیت جدید منطقه­‌ای و جهانی و «سیاست خارجی نگاه به شرق» را مطلوب می­‌دانند. همسایگی جغرافیایی و تمدنی، تحولات جهانی و ظهور قدرت‌های جدید مانند چین و هند و برخی هم‌گرایی‌های منطقه­‌ای بین روسیه و ایران موید وضعیت جدید است. رهبر عالی ج.ا.ا با معدودی از رهبران جهان دیدار نموده و پوتین رییس جمهور روسیه از جمله این شخصیت‌های دیدارکننده با رهبر جمهوری اسلامی ایران است. ذکر این نکته برای تصویر اهمیت سیاست خارجی نگاه به شرق از دید نخبگان جمهوری اسلامی است. در سیاست خارجی نگاه به شرق، چین و روسیه از اهمیتی بنیادین برخوردار هستند. اما از نظر جغرافیایی حدواسط ج.ا.ا و این دو قدرت مطرح جهانی طیفی از کشورها قرار گرفته­‌اند که در تقسیمات جهانی جدید به آسیای مرکزی نام­‌گذاری گردیده­‌اند. این کشورها بخشی از حوزه تمدنی ایران بزرگ هستند. حوزه تمدنی ایران بزرگ دارای سه ضلع است. یک ضلع آن در منطقه بین‌­النهرین که پایتخت ایران دوران ساسانی در آنجا بوده(عراق فعلی و مجموعه اثار فرهنگی تیسفون)، ضلع دوم این حوزه تمدنی در منطقه آسیای مرکزی در کشورهای تاجیکستان و قرقیزستان و ضلع سوم این حوزه تمدنی در شمال شبه­‌قاره هند و منطقه کشمیر حائل بین هند و پاکستان و افغانستان. در سیاست نگاه به شرق بر اهمیت منطقه آسیای مرکزی به عنوان منطقه واسط بین ج.ا.ا و دو قدرت بزرگ شرق شامل روسیه و چین تاکید می‌گردد. منطقه آسیای میانه دارای ویژگی‌های حائز اهمیت زیر است: * آسیای مرکزی یک سازه ژئوپلیتیکی است و پتانسیل هم‌گرایی در سیاست‌های اقتصادی و فرهنگی و نظامی در حوزه منطقه­‌ای و جهانی را داراست. * آسیای مرکزی حاشیه امنیتی روسیه و روزگاری بخشی از امپراتوری کشور شوراها بوده است و هم‌گرایی استراتژیک ایران و روسیه اهمیت این منطقه حایل را افزون می­‌کند. * آسیای مرکزی به علت پیوند امنیتی با روسیه از نفوذ آمریکا در این منطقه مصون است و لذا منطقه رویارویی امریکا و ایران نیست. * آسیای مرکزی بخشی از حوزه تمدنی ایران بزرگ است. گویش میلیون‌ها نفر از مردم منطقه به زبان سره فارسی و دین بخش اعظم مردم منطقه اسلام است. * در خلا نفوذ ج.ا.ا در منطقه آسیای مرکزی، اسراییل با دلایل فنی و انسان­‌دوستانه در حال نفوذ و ایجاد مشروعیت برای رژیم صهیونیستی در منطقه است. * منطقه آسیای مرکزی در وضعیت هم فرصت و هم تهدید برای ج.ا.ا است و گذار از این وضعیت و تبدیل این منطقه به فرصت برای ایران اسلامی یک ضرورت است. * کشورهای آسیای مرکزی از اعضای اصلی پیمان مهم شانگهای هستند. این پیمان بستر ظهور قدرت‌های جهانی جدید است و عضویت چین و روسیه در آن مبین اهمیت این پیمان است.تجزیه تحلیل محیط تحقیق هر مدل سیاستگذاری خارجی باید از «منطق درونی» و «انسجام ساختاری» و «قابلیت اجرایی» و رعایت قاعده «سود/زیان(Benefit/cost)» برخوردار باشد. منطقه خاورمیانه عربی از مطلوبیت سرمایه­‌گذاری میانی برخوردار است، یعنی ج.ا.ا سیاستگذاری خود در این منطقه را باید به نحوی اجرایی نماید که این منطقه از وضعیت تهدید امنیتی به بحران امنیتی تبدیل نگردد. به علاوه تغییرات زیست­‌محیطی، بحران آب، ریزگردها و مشکلات مرزی ناظر بر پایداری تهدید در این منطقه برای ج.ا.ا است. تاکید بر سیاستگذاری هم‌گرایی فرهنگی در این منطقه که هزینه امنیتی و اقتصادی ایجاد ننماید برای ج.ا.ا از مطلوبیت برخوردار است. بنابراین انتقال سرمایه­‌گذاری اقتصادی و ایجاد پیوندهای امنیتی و نظامی با کشورهای آسیای مرکزی می‌تواند مورد توجه ج.ا.ا باشد. به نظر می­‌رسد در وضعیت جدید جهانی برای عملی شدن سیاست خارجی نگاه به شرق ملاحظات مربوط به آسیای مرکزی باید مورد توجه سیاست‌گذاران و تصمیم‌سازان سیاست خارجی ج.ا.ا قرار گیرد. میلیون‌ها نفر از مردمان این منطقه از شاخ زرین در بسفر و داردانل تا تاجیکستان تماما فارس، به زبان سره فارسی سخن می­‌گویند. این منطقه بخشی از ساختار تمدن تاریخی ایران کهن است و امپراتوری پارت‌ها دارای خاستگاه جغرافیایی و قومی منطقه آسیای میانه است. نکته دیگر پرآب بودن این منطقه و وجود رودخانه‌های پرآب در تاجیکستان است. این وضعیت طبیعی جاذبه مطلوبی برای رقبا و دشمنان منطقه­‌ای ج.ا.ا همچون اسراییل غاصب و عربستان برای نفوذ در منطقه است. از سوی دیگر بخش اعظم ملت‌های این منطقه مسلمان و دارای اشتراک دینی با ایران اسلامی هستند. این منطقه نقطه حایل و اتصال ایران به روسیه و چین است و اهمیت ژئوپلیتیکی منطقه با سیاست خارجی نگاه به شرق برجسته میگردد. نکته مهم دیگر عضویت کشورهای منطقه در پیمان شانگهای است. این پیمان نقطه عزیمت برای جهش کشورهای عضو به بازیگران موثر و قدرتمند جهانی است. ج.ا.ا با سیاست نگاه به شرق می‌تواند ایران را به یک پایلوت موفق از مدل حکومت جمهوری اسلامی تبدیل نماید. رونق اقتصادی، تقلیل فساد و رانت، ایجاد اشتغال و توسعه صنعت کشاورزی و پتروشیمی و رضایت‌مندی جامعه و روابط حسنه حکومت و ملت میتواند مدلی موفق و قابل صدور از جمهوری اسلامی را به نمایش بگذارد. نتیجه ­گیری و پیشنهاد نتیجه­‌گیری مهم گزارش راهبردی حاضر، تقویت سیاست خارجی نگاه به شرق با تاکید بر اهمیت کشورهای آسیای مرکزی است. نقطه عزیمت این سیاست نیز دیپلماسی فرهنگی و بهره­‌گیری از پیوندهای تاریخی، ملی و دینی است. سپس تبادل استاد و دانشجو و احیا جاده ابریشم و توسعه مناسبات اقتصادی و امنیتی است. پیشنهادها: * ج.ا.ا پیگیرانه موانع عضویت در پیمان شانگهای را رفع نماید. * وزارت خارجه جمهوری اسلامی با تشکیل کارگروه ویژه موانع توسعه همکاری با کشورهای آسیای مرکز را بررسی و رفع کند. * با معاضدت وزارت فرهنگ و سازمان میراث فرهنگی، مناسبات فرهنگی و صنعت توریسم بین ج.ا.ا و کشورهای آسیای مرکزی توسعه یابد. * با تدبیر اتاق بازرگانی و وزارتخانه­‌های صنعت و اقتصاد، مناسبات اقتصادی بین طرفین گسترش یابد. * وزارت آموزش عالی تبادل استاد و دانشجو بین ج.ا.ا و کشورهای آسیای مرکزی را سیاستگذاری و اجرا نماید. * گسترش همکاری‌های نظامی با کشورهای موصوف از تبادل استاد و دانشجو در دانشگاههای نظامی آغاز گردد. مثلا افسران ارشد این کشورها در دوره دافوس ارتش ج.ا.ا پذیرش گردند. منبع: مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری   ]]> سیاست خارجی Thu, 11 Oct 2018 17:10:11 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/article/3750/آسیای-مرکزی-محمل-سیاستگذاری-خارجی-نگاه-شرق نگاه عمیق اروپا به نزدیکی مناسبات چین و روسیه http://www.iras.ir/fa/doc/article/3749/نگاه-عمیق-اروپا-نزدیکی-مناسبات-چین-روسیه برای بسیاری از سیاستمداران و راهبردنویسان اروپایی حالا این سوال مطرح است که آیا عاقلانه است دنیای غرب، روسیه را با تحریم های بیشتر، هرچه سراسیمه به سوی چین سوق دهد؟ اروپایی ها تازه ترین تحولاتِ نزدیکیِ میان چین و روسیه را اصلا خوشآیند احوالات فعلی خود ونیز مناسبات جهانی نمی بینند. هنری کیسنجر، وزیر امور خارجۀ اسبق آمریکا و معمار سیاست خارجی معاصر ایالات متحده، اوایل روی کارآمدن ترامپ گویا به وی چنین گفته است: "هدف اساسی روی نهادن آمریکا درسال 1971 به چین کمونیست تحت تدبیر سیاسی وی، برای مهار اتحادشوروی بوده و حالا شرط سیاست آن است که چنین روندی معکوس شود و مهار چین از طریق نزدیکی به روسیه محقق شود. ممانعت از خیزش قدرت زرد باید دراولویت راهبردی مجموعۀ دنیای غرب قرار گیرد".  ژوزف نای نظریه پرداز آمریکاییِ موضوعاتِ جهانی اما در ارتباط دیگری، بر باور دیگری است و می گوید که بحران ساختاری در سیستم لیبرالیسم غربی به حدی ژرف و مزمن شده که معضل به مراتب بزرگ تری از مبارزه با خیزش چین به سوی یک ابرقدرت جهانی به شمار می رود. وی معتقد است که برخاستن دونالد ترامپ در ایالات متحده دست اندرکارِ تخریب بیشترِ سیستم مذکور تا مرزهای غیرقابل بازگشتی است.  نوآم چامسکی، دیگر نظریه پرداز آمریکایی هم در مناسبت دیگر، هشدار دیگری می دهد و می گوید که دونالد ترامپ قبل از آنکه به چین و روسیه بپردازد، اول باید خود را از اسارات نتانیاهو برهاند، آن که سیاست های این سوی دنیای او را طراحی و دیکته و کنش سیاسی واقعگرا در عرصۀ جهانی را از رئیس جمهوری ایالات متحده سلب می کند. سه هفته پیش بود که بزرگ ترین مانور نظامی روسیه بعد از سال 1981 در ولادیوستووک سیبری برگزارشد که درآن حدود 300 هزار نظامی، 1000 هواپیما، 80 کشتی جنگی، 36000 تانک و زرهپوش و خودرونظامی و ....شرکت داشتند. این که واقعا چگونه این همه نیرو در یک مانور به کارگرفته شده و یا فقط بر روی کاغذ و خبر بوده، خود نیاز به بررسی و نگاه جزئی تری دارد، لیکن آثار سیاسی مانور با اعلام مشارکت 3200 سرباز چینی در آن، حائز اهمیت کم سابقه ای بود وهمۀ نگاه های جهانی را به سوی خود معطوف کرد. اگر به نزدیکی هرچه بیشتر میان چین و روسیه از جنبۀ فقط نظامی نگریسته شود، برای اروپایی ها اهمیت خیلی کمتری دارد تا مخاطرات آتی آن برای ایالات متحده و ژاپن در حوزۀ پاسیفیک. جنبه های سیاسی این تحول اما اروپایی ها را بیشتر نگران می کند و اروپا به این نتیجه می رسد که سیاست تحریمی دنیای غرب علیه روسیه و همین طور جنگ تجاری بی محابای ترامپ علیه چین، این دو قدرت را به زیان تاریخی دنیای غرب، به هم نزدیک و نزدیک تر می کند. این گونه نزدیکی ها، باعث شگفتیِ تحلیلگران سیاسی شده، چراکه آنان مناسبات چین و روسیه را طی دهه های متوالی بعد از جنگ دوم، حتی یک دم مبرا از منازعه و مناقشه ندیده اند. بسیاری از تحلیلگران در کشور خودمان نیز که عموما آرزوی پیوندهای جهانی ضدهژمونی دنیای غرب را درسردارند، بدون التفات و یا آگاهی تاریخمند به عواقب شکل گیری امپریالیسم جدید در این سوی عالم، آن هم با آن عقبۀ تاریخی که ای بسا تاریک تر از سوابق غربیان هم باشد، به استقبال هژمونی جدید آسیایی و اورآسیایی می روند. این تحلیلگران کار را تقریبا تمام شده دانسته و شکل گیری عن قریب "اتحاد راهبردی" میان چین و روسیه را امری قطعی می دانند. برای آنکه شناخت عام و نسبی به کیفیت مناسبات چین و روسیه در چند دهۀ اخیر ایجاد شود، نگارنده بی مناسبت ندانسته اجمالی بر رخدادها و واقعیت های سیاسی – تاریخی در مناسبات چین و روسیه در محیط معاصر داشته باشد و از آن نتیجه بگیرد که برخلاف نظرهای مورد انتظار، ایجاد پیوندهای تعیین کننده میان این دو قدرت، عجالتا دارای خلاء های ژئواستراتژیکی و تاریخی، همین طور موانع متعدد ساختاری است: به موجب قرارداد آیگون در سال های 1858،1860 امپراتوری روسیۀ تزاری خاک چینِ تحتِ "خاندان چینگ" را که زیر فشار خارجی بود، به اندازۀ کمی بیش از مساحت فعلی ایران به قلمرو خود ضمیمه کرد و در قلمرو اشغالی، شهر ولادیووستوک (فاتح شرق)را بنا نهاد. روسها دهه های متوالی در منچوری مستقر شدند و تازه در سال 1955 اتحاد شوروی، بندرآرثور (به چینی: بندرلوشون در استان دالیان امروزی) را به چین پس داد. استالین به انقلاب کمونیستی – دهقانی مائوتسه تونگ در چین اعتقادی نداشت و خروشچف درسال 1960 در چشم به هم زدنی متخصصان فنی روس را از چین به کشور فراخواند و به تمام کمک های فنی شوروی به چین خاتمه داد. صنعتی شدن چین به این ترتیب تا دهه ها عقب افتاد. در 3400 کیلومتر مرز مشترک دو کشور بارها و بارها درگیری نظامی رخ داد و حتی در سال 1969 به مدت چندین ماه، بین دو همسایه جنگی تمام عیار جریان داشت. در سال 1990 مناسبات طرفین بهتر شد. در سال 1996 دو کشور وارد نوعی  مشارکت راهبردی شدند تا آنکه در سال 2001 یعنی سال دوم ریاست جمهوری ولادیمیر پوتین بین طرفین قرارداد مودت امضا شد. حاصل کار این بود که درسال 2005 پس از مدت ها مذاکره بالاخره سرحدات دو کشور به طور قطعی تعیین و تثبیت شد. در سال 2014 روابط دو کشور نزدیکی مجددی را تجربه کرد و آن در بحبوحۀ انزوای سیاست خارجی روسیه با ضمیمه کردن کریمه بود که پوتین را واداشت به چین رویکرد بازهم بیشتری نشان دهد. روسیه بی سر و صدا ممنوعیت صدور تسلیحات به چین را ملغی کرد و کار به جایی رسید که سوخو 35 مدرن ترین جت جنگنده روسی، همینطور سامانه دفاع موشکی اس-400 به چین تحویل شد. در همین سال با امضای قراردادی 400 میلیارد دلاری در شانگهای، گازپروم روسیه متعهد شد به مدت 30 سال، سالانه 40 میلیارد مترمکعب گاز طبیعی به چین تحویل دهد (مقایسه شود با تحویل سالانه 200 میلیارد متر مکعب گاز روسیه به اروپا). متعاقبا تعداد زیادی قرارداد و تفاهم نامه بین طرفین امضا شد. درعین حال توافقات بزرگِ زیادی هم البته بین طرفین تاکنون اجرایی نشده و پادرهوا مانده است: احداث خط لولۀ سیبری توسط گازپروم معلق مانده، پروژه عظیم خط آهن فوق سریعِ مسکو-قازان پیش نمی رود و سرمایه گذاری چینی ها در شرق دورِ روسیه در مقیاس زیادی راکد و بلاتکلیف مانده است. روابط تجاری فیمابین نیز از سرعت مورد انتظاربرخوردار نیست. حجم تجاری دو کشور در سال 2014 حدود 90 میلیارد دلار؛ سال 2015 ، 50 میلیارد؛ 2016 ، 65 میلیارد و سال 2017 در 87 میلیارد متغیر بود. پیش بینی برای سال 2018 نیز به 100 میلیارد بالغ است. آنچه در روابط اقتصادی مورد انتظار طرفین پیش نرفته گویا قرار است در همکاری های نظامی جبران شود. شی جینپینگ، رئیس جمهور چین بی جهت برای اجلاس اقتصادی شرق به ولادیووستوک سفر نکرد تا با سربازان چینی شریک در مانور بزرگ نظامی روس ها عکس یادگاری بگیرد. روسیه به این ترتیب می خواست نشان بدهد که ایالات متحده را یک دشمن بالقوه و چین را یک متحد بالقوه می بیند. شی هم می خواهد به واشنگتن حالی کند که در جنگ تعرفه ای دونالد ترامپ علیه کشورش، تنها نیست. نزدیکی پوتین به کشورمان در چند سالۀ اخیر نیز البته در مقیاس نامتوازنی همین سیاست را دنبال می کند. با همه این توصیفات، تردید در مناسبات راهبردی جدید میان چین و روسیه کاملا درست است. این مناسبات را می توان بالاتر از یک مشارکت و پایین تر از یک اتحاد و در بهترین حالت "روابط دوستانه" ارزیابی کرد، روابطی که دیگر نه هرگز خصمانه و نه البته همیشه نیز همکارانه خواهد بود. چهار عامل تعیین کننده را می توان در مناسبات میان چین و روسیه مورد توجه قرارداد: اولا؛ عدم توازن بین یک چین هرچه رو به قوی تر شدن و یک روسیۀ از لحاظ جمعیت شناختی رو به زوال و از لحاظ صنعتی رو به ضعف را نباید نادیده گرفت، روسیه ای که عمدتا به صادرکنندۀ مواد خام تقلیل جایگاه یافته است. چین با یک میلیارد و 430 میلیون، ده برابر روسیۀ 143 میلیونی، جمعیت دارد. توان اقتصادی چین با 1520 میلیارد دلار، 9 برابر قدرت اقتصادی روسیه با 172 میلیارد دلار است. حتی درعرصۀ نظامی نیز چین با بودجۀ 151 میلیارد دلاری در سال 2017 سه برابر بالاتر از بودجۀ نظامی همین سال روسیه با حدود 48 میلیارد دلار قرار داشته است. بنابراین از تقارن قدرت بین این دو نمی توان سخن گفت. ثانیا؛ پوتین در اورآسیا با پروژۀ کمربند – راه ابریشم شی جینپینگ در رقابت است. روسیه خود را بخشی از اورآسیا احساس می کند و چین چنین نیست. روسیه از لحاظ سیاسی و نظامی در این ناحیه همچنان قدرت برتر است و فرهنگ و تمدن روسی در این منطقه طی سده های متمادی حکمفرما بوده است. از لحاظ اقتصادی نیز روسیه موقعیت خود را در این منطقه حفظ کرده و نیروی کار روسی پیوند مهمی با این منطقه ایجاد کرده است. چنانچه رقابت میان چین و روسیه بر سرِ نفوذ در این منطقه بالا بگیرد، آنچه با توجه به قدرت فزایندۀ چین نامحتمل نیست، آنگاه پایان کارِ مشارکت میان دو کشور ناگزیر خواهد بود. ثالثا؛ روس ها همیشه چینی ها را به دیدۀ تحقیر نگریسته و در عین حال از برتری نفوسی چینی ها هراس داشته اند. در سه استان مرزی  شرق دورِ روسیه با چین، در مقابل 120 میلیون چینی فقط 6 میلیون روس سکونت دارند. روس ها مضافا از فعالیت های اقتصادی شرکت ها و نیروی کار چینی در سیبری ناراضی هستند. به طور کلی این گمان که روزی چینی ها بتوانند مناطق ضمیمه شدۀ تاریخی را از روسیه بازپس بگیرند، نزد روس ها کاملا منتفی شده نیست. رابعا؛ اساسا چین به بازارها و تکنولوژی مدرن دنیای غرب از جمله اروپا، آمریکای شمالی و شرق دور وابسته است و درعین رقابت، توسعه یافتگی تمام عیار اقتصادی و صنعتی خود را در دنیای غرب جستجو می کند. بی جهت نبود در جریان بحران اقتصادی و مالی سال 2008 چینی ها با تزریق پول هنگفت از محل ذخائر سرشار خود، سعی وافری در نجات غرب، به ویژه آمریکا از این بحران کردند. چین به تداوم تجارت و بویژه تعامل تکنولوژیکی با دنیای غرب نیاز حیاتی دارد و تولیدات چینی بدون این بازارهای مصرفی عظیم، راه به جایی نخواهند داشت. بعد از روی کار آمدن ترامپ و بی اعتنایی وی به مشارکت های راهبردی و تاریخی آمریکا با متحدان اروپایی، سیاستمداران قارۀ سبز واقعا به فکر چاره افتاده اند. اکنون بسیاری از سیاستمداران و نظریه پردازان اروپایی در مواجهه با معضل جدید ناسیونالیسم و انزواگرایی نوین در آمریکای شمالی، همین طور حرکت های ملی و واگرایانۀ اروپایی،  مشارکت راهبردی تر اروپا با چینِ در حال خیزش را آلترناتیو جدی در دنیای دیگرگونۀ آینده می شناسند. حاصل کلام اینکه چین علیرغم روبنای ایدئولوژیکی مغایر با لیبرالیسم غربی، از زیربنای پراگماتیستی پیچیده ای برخورداراست و در یک نگاه بلندمدت، به تداومِ تعاطی با غرب تمایل دارد و منافع خود را نه در ستیز با دنیای غرب و نه دراتحاد راهبردی با روسیه جستجومی کند. منبع: دیپلماسی ایرانی   ]]> سیاست خارجی Thu, 11 Oct 2018 15:52:20 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/article/3749/نگاه-عمیق-اروپا-نزدیکی-مناسبات-چین-روسیه امضای یادداشت تفاهم همکاری بین موسسه ایراس و موسسه وابسته به مدرسه عالی اقتصاد روسیه http://www.iras.ir/fa/doc/news/3743/امضای-یادداشت-تفاهم-همکاری-بین-موسسه-ایراس-وابسته-مدرسه-عالی-اقتصاد-روسیه اعضای هیئت رییسه موسسه مطالعات ایران و اوراسیا (ایراس) دیروز عصر (دوشنبه، 2 مهر 1397) در دیدار با هیئتی عالی رتبه از «آزمایشگاه نظارت بر مخاطرات بی ثبات کننده اجتماعی-سیاسی»، وابسته به دانشکده علوم اجتماعی مدرسه عالی اقتصاد روسیه، ضمن تبادل نظر در خصوص همکاری های دوجانبه، یادداشت تفاهمی بین این دو نهاد تحقیقاتی به امضا رسید.   در این دیدار، آقای دکتر داوود کیانی، مدیر موسسه مطالعات ایراس، آقای دکتر محمود شوری، عضو هیئت مدیره و خانم مریم سنائی، مدیر امور مالی موسسه در دیدار با آقای آندره کوروتایف، «آزمایشگاه نظارت بر مخاطرات بی ثبات کننده اجتماعی-سیاسی» و هیئت همراه با ارائه توضیحاتی در خصوص فعالیت های پیشین، کنونی و آتی موسسه ایراس، زمینه های همکاری بین دو طرف مورد بحث و بررسی قرار گرفت.   همچنین، آقای آندره کوروتایف به تبیین فعالیت ها، کارویژه ها و مسئولیت های آزمایشگاه تحت ریاست خود پرداخته و ضمن تاکید بر رویکرد علمی، هدفمند و کمّی این آزمایشگاه، نسبت به ایجاد همکاری های دو طرف در عرصه های تحقیقاتی گوناگون ابراز علاقه نمودند.   در پایان این نشست، یادداشت تفاهم همکاری بین آقای دکتر داوود کیانی به نمایندگی از موسسه مطالعات ایراس و آقای لئونید عیسایف به نمایندگی از «آزمایشگاه نظارت بر مخاطرات بی ثبات کننده اجتماعی-سیاسی» به امضا رسید.       ]]> سیاست خارجی Tue, 25 Sep 2018 10:02:03 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/news/3743/امضای-یادداشت-تفاهم-همکاری-بین-موسسه-ایراس-وابسته-مدرسه-عالی-اقتصاد-روسیه روابط ارمنستان و روسیه سه ماه پس از روی کارآمدن پاشینیان (دیدگاهی روسی) http://www.iras.ir/fa/doc/note/3720/روابط-ارمنستان-روسیه-سه-ماه-روی-کارآمدن-پاشینیان-دیدگاهی-روسی سه ماه از زمان «انقلاب مخملی مردم»، که منجر به روی کارآمدن یک تیم جوان به رهبری نخست‌وزیر نیکول پاشینیان در ارمنستان شد، سپری شده است. نیکول پاشینیان در جریان تجمعات عمومی مکررا اظهار می‌داشت که روند انقلاب رنگ و بوی سیاست خارجی ندارد و علیه هیچ مرکز جهانی هدایت نشده است. رهبر انقلاب پیوسته تکرار می‌کرد که ایروان به طور فعال به توسعه روابط اتحادآمیز و استراتژیک خود با مسکو ادامه خواهد داد و خود او آماده است این روابط را به سطح کیفی جدیدی برساند. سه ماه زمان چندان زیادی نیست، اما برای درک اینکه تا چه اندازه اظهارات ایروان با اقدامات واقعی آن همخوانی دارد، زمان کمی هم نیست. بنابراین پرسش این است که روابط روسیه و ارمنستان در حال حاضر چگونه است؟   پس از آنکه پارلمان ارمنستان نیکول پاشینیان را به عنوان نخست‌وزیر برگزید، وی به تشکیل کابینه وزرا اقدام کرد. ترکیب جدید دولت از نظر کادری به شدت مورد انتقاد قرار گرفت، چراکه کادر جدید هیچگونه تجربه مدیریتی نداشت، با این حال، این افراد از تجربه زیادی در سازمان‌های مختلف غیرانتفاعی برخوردارند که منحصرا در حوزه غربگرایی فعال هستند. تعدادی از پست‌های مهم به افرادی محول شد که تمام فعالیت خود را به روابط روسیه و ارمنستان و به عبارت دقیقتر به بی‌اعتبارکردن این روابط اختصاص داده‌اند. بسیاری از این کادرها – خروجی بنیادهای «جامعه باز–ارمنستان» (بنیاد سوروس)، بنیاد ملی حمایت از دموکراسی «NED»، بنیاد اروپایی حمایت از دموکراسی «EED»، و غیره هستند. به هر حال، شایان ذکر است که به خصوص بنیاد ملی حمایت از دموکراسی، از روزنامه «زمان ارمنی» که متعلق به نیکول پاشینیان است، حمایت مالی می‌کرد. در سایت این بنیاد می‌توان با ارقام و جزئیاتِ کمک‌های بلاعوضی که به این روزنامه اختصاص داده شده، آشنا شد.     طبیعی است که، بسیاری از محافل کارشناسی در روسیه بلافاصله پس از اعلام لیست اعضای کابینه جدید نگرانی خود را ابراز کنند، چراکه به عقیده آنها با چنین مقاماتی در دولت ارمنستان، توسعه بیشتر روابط روسیه و ارمنستان مشکل به نظر می‌رسد. با این حال، طرف ارمنی همچنان به طور عمومی اعلام می‌کرد که توسعه روابط استراتژیک میان ایروان و مسکو نه تنها ادامه، که به شدت افزایش هم خواهد یافت. در عین بیان چنین اظهاراتی در ارمنستان، پست‌های کلیدی به کادرهایی اختصاص یافت که پیشتر، مستقیما با دشمنان روسیه در ارتباط بودند. به عنوان مثال، ساسون خاچاتریان، برادر رئیس بنیاد جامعه باز ارمنستان (بنیاد سوروس)، به عنوان رئیس سرویس اطلاعات منصوب شد. این بنیاد در ارمنستان بخش قابل توجهی از پروژه‌های ضد روسیه را حمایت مالی می‌کند که هدفشان بی‌اعتبارکردن تصویر روسیه، بویژه در بین جوانان است.   درک این نکته حائز اهمیت است: توسعه بیشتر روابط روسیه – ارمنستان تا حد زیادی به مواضع ایروان بستگی دارد. مسکو از ابتدا برای کارکردن با پاشینیان اعلام آمادگی کرد و چنین کاری هم کرده است. به هر حال، طی این سه ماه، می‌توان با اطمینان تأیید کرد در روابط روسیه و ارمنستان هیچگونه پیشرفتی روی نداده است. در حال حاضر،  بنا نیست درباره سطح کیفی جدید روابط بین دو کشور صحبت شود. با وجود این، می‌توان سه واقعه مهم را مشخص کرد:   - حادثه مربوط به تمرینات نظامی ارتش روسیه در روستای پانیک (روز 17 ژوئیه در پی انجام  تمرین نظامی نظامیان مستقر در پایگاه 102 روسیه در شهر گیومری ارمنستان بدون اطلاع رسانی قبلی، صدای تیراندازی و انفجار موجب رعب و وحشت در روستای پانیک استان شیراک ارمنستان شد.) - جریاناتی که در رابطه با دبیر کل پیمان امنیت جمعی اتفاق افتاد   - اتفاقات مربوط به راه‌آهن قفقاز جنوبی   بدیهی است، در روستای پانیک برخی از خطاها و اشتباهات از طرف فرماندهی پایگاه 102 نظامی روسیه در گیومری هم بوده است، چرا که با مطالعه و بررسی دقیق منطقه معلوم می‌شود که تمرینات نظامی می‌بایست در جهت دیگری انجام می‌شد. در نتیجه، رسانه‌های ارمنی با بهره‌برداری از این خطا، پایگاه نظامی 102 روسیه را به باد انتقاد گرفتند و کارشناسان غربگرا هم اظهاراتی را در این باره که پایگاه روسیه باید از ارمنستان خارج شود مطرح کردند. جالب است که طرف ارمنی تنها زمانی نسبت به این واقعه واکنش نشان داد که موج اتهامات به پایگاه کمی فروکش کرده بود. پس از آن، دیوید تونویان، وزیر دفاع ارمنستان اظهار داشت که بخشی از تقصیر به عهده طرف ارمنی است، که از ابتدا با انجام تمرینات نظامی در مسیر نادرست موافقت کرده کرد. همچنین شایان ذکر است که بسیاری از رسانه‌های حامی دولت نیز در میان رسانه‌هایی بودند که پایگاه روسی را به باد انتقاد گرفتند.   دیوید تونویان در مصاحبه‌ای اعلام کرد که لازم است برخی از جنبه‌های توافقات دوجانبه ایروان و مسکو مورد تجدیدنظر قرار گیرد، با این حال، کمی بعد، آرنوری اُوانیسیان دبیر مطبوعاتی وزارت دفاع تصریح کرد که وزیر دفاع، به این صورت موضوع را بیان نکرده و قصد تجدیدنظر در معاهدات را هم ندارد. خود پاشینیان نیز در مورد این موضوع سخن گفت و این حادثه را اقدامی تحریک‌آمیز علیه روابط روسیه-ارمنستان دانست.   موضوع بعدی در رابطه با وضعیت دبیرکل پیمان امنیت جمعی است. مبارزه علیه فساد در ارمنستان عملا آغاز شده است، با این حال، کشور تعهداتی بین‌المللی دارد که به هیچ وجه نباید در ارتباط با فرآیندهای داخلی نقض شود. حال، این سوال مطرح می‌شود که چرا می‌بایست یک پرونده جزایی علیه نماینده ارمنستان که رهبری چنین سازمان نظامی مهمی را بر عهده دارد، طرح شود؟ مگر نمی‌شد طبق رویه‌های بین‌المللی نماینده خود را فراخواند و پرونده جزایی را نه علیه خاچاتورُف به عنوان دبیرکل سازمان پیمان امنیت جمعی، بلکه علیه خاچاتورُف، به عنوان یک شهروند عادی ارمنستان اقامه کرد؟ این واقعه به اعتبار سازمان پیمان امنیت جمعی آسیب زده و اینکه این اتفاق، یک اقدام تخصصی بوده و یا نتیجه یک رویکرد غیرحرفه‌ای، اهمیتی ندارد. به هر حال، طرف ارمنی در این رابطه نمی‌تواند اقدامش را توجیه کند.   مورد بعدی بازرسی‌های انجام‌شده در شرکت راه‌آهن قفقاز جنوبی از شرکت‌های تابعه راه‌آهن روسیه است، که در اینجا نیز رویکرد ایروان کاملا نامفهوم است. در شب 15 اوت، کارکنان کمیته درآمدهای دولتی، اداره راه‌آهن قفقاز جنوبی را که در آن، گروهی از نیروهای ویژه نیز حضور داشت، مورد تفتیش و بازرسی قرار داد. اسناد و مدارک دفتر را گرفته وکامپیوترها را خارج کردند. یک پرونده جزایی هم به دلیل عدم پرداخت مالیات به مبلغ 9.7 میلیون دلار (19 هزار دلار) باز شد. این شرکت به طور رسمی، اعلام کرد که  بخشی از مالیات اعلام شده، به دلیل محاسبات نادرست است. بدیهی است که چنین شرکت بزرگی مانند راه‌آهن قفقاز جنوبی برای چنین مبالغ مسخره‌ای، وقفه‌ای در طرح‌های ماشینی خود ایجاد نمی‌کرد. این عدم پرداخت می‌توانست ناشی از سوءتفاهم باشد که در نتیجه تحقیقات، روشن خواهد شد، اما خود این رویکرد غیر قابل درک است که خدمات یک شرکت کشور متحد قطع شده و این شرکت مورد تفتیش قرار گرفته است. این ماجرا را می‌شد از طریق سفیر روسیه و دعوت نمایندگان این شرکت از مسکو برای انجام هر کاری در چارچوب قانون حل وفصل کرد، همانطور که چنین اقداماتی باید بین کشورهای متحد صورت گیرد. باز هم سوالی مطرح می‌شود.   در یک کلام، می‌توان متوجه شد که قرار نیست در این دوره، در مورد پیشرفت‌های خاص در روابط روسیه و ارمنستان صحبت کرد. نیکول پاشینیان از روسیه خواسته است تا با واقعیت‌های جدید ارمنستان کنار بیاید، در اینجا فهمیدن منظور او دشوار است. آیا منظور پاشینیان، انطباق با غیرحرفه‌ای بودن مقامات است یا انطباق با مقاماتی که در اظهاراتشان صادق نیستند؟ به زودی روشن خواهد شد.     نویسنده: الکساندر آندرییف، تحلیلگر مسائل سیاسی   منبع: خبرگزاری اوراسیا دیلی   مترجم: رقیه کرامتی نیا، دانش آموخته مطالعات روسیه، دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران          «آنچه در این متن آمده به معنی تأیید محتوای تحلیل نویسنده از سوی ایراس نیست»   ]]> سیاست خارجی Tue, 25 Sep 2018 02:08:32 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/note/3720/روابط-ارمنستان-روسیه-سه-ماه-روی-کارآمدن-پاشینیان-دیدگاهی-روسی تنش در روابط تهران و مسکو، هدف دشمنان ایران http://www.iras.ir/fa/doc/note/3740/تنش-روابط-تهران-مسکو-هدف-دشمنان-ایران مقدمه مدتی است مناسبات ایران با همسایگان و شرکایش از طرف آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی مورد هجمه قرار گرفته است. تلاش این کشورها این است که با مساله آفرینی و اخلال در روابط خارجی و برهم زدن نظم روحی روانی و وضعیت اقتصادی، ایران را در تنگنای شدیدی قرار داده و آن را از مواضعی که به دست آورده است عقب برانند.  روسیه یکی از کشورهائی است که در سیاست خارجی ایران، جایگاه مهمی دارد و هدف مجموعه فوق الذکر این است که فضای ذهنی مردم ایران و روسیه را علیه یکدیگر تحریک کند و از پیوند خوردن منافع آنها که می تواند موجب همگرائی های وسیعتری در منطقه گردد جلوگیری به عمل آورد. در این نوشته تلاش داریم ابعادی از روابط دو کشور و فرصتهای فرارو از منظر واقع گرائی را مورد بررسی اجمالی قرار دهیم. در این خصوص می توان به شرح موارد زیر پرداخت:  تشخیص درست ایران از معدود کشورهائی است که پس از فروپاشی شوروی، رویکرد درست و اصولی در قبال روسیه در پیش گرفته و حتی در دوره ای که این کشور در ضعیف ترین دوران سیاسی خود بود، با آن وارد تقابل و رویاروئی نشد. این در حالی است که کشورهائی مانند ترکیه، عربستان، پاکستان و بسیاری دیگر با حمایت غرب و آمریکا به دنبال ضربه های بیشتر به روسیه و حتی تجزیه آن بودند. این رویکرد اصولی، سرمایه ای است که در ذهن روسها باقی مانده و در تعاملات و گفتگوها از آن به عنوان قدرت تشخیص و آینده نگری ایران یاد می کنند در حالی که همانها که تا دیروز در پی طراحی علیه مسکو بودند امروز درصدد جبران و گشودن فصل جدیدی در همکاری ها هستند.  اشتراک دیدگاه ایران و روسیه به دلیل الزامات ژئوپلتیک و واقعیت های سیاسی در سه حوزه: مناسبات دوجانبه، مسائل منطقه ای و موضوعات بین المللی دارای اشتراک مواضع بالائی هستند هر چند در مواردی اختلاف دیدگاه نیز دارند که در مناسبات هر کشوری امر طبیعی بوده و منافع ملی هر کشوری برایش اولویت نخست است.  نزدیکی دیدگاه ها در حوزه های یاد شده یک فرصت است چرا که جناح های غربگرائی در روسیه وجود دارند که به هیچ وجه موافق همکاری نیستند و اگر امکان ظهور و بروز پیدا کنند در مواضع آن کشور تغییر زیادی ایجاد خواهند کرد هر چند شرایط و منافع ملی روسیه فعلا چنین امکانی به آنها نخواهد داد.  انتفاع از روابط یکی از مسائلی که مطرح می شود استفاده ابزاری روسیه از ایران در برابر غرب و آمریکاست. این امر در شرایطی اتفاق می افتد که کشوری نتواند با کشورهای دیگر ارتباط داشته و مجبور باشد تنها از طریق چند کشور محدود نیازها و خواسته های خود را دنبال کند. اگر به صحنه دیپلماسی نگاه کنیم اولا ایران کشوری با همسایگان بسیار است که با آنها در تعامل نزدیک است هر چند در برخی حوزه ها تنگناهائی وجود دارد. ثانیا اینکه امروز رفتارهای یک جانبه و خطرناک آمریکا، عرصه بسیار وسیعی برای نقش آفرینی دیپلماسی ایران باز کرده است که در صورت تشخیص و هوشمندی می توان ظرفیتهای بسیاری برای کشور ایجاد کرد.  علاوه بر این روسیه خود با انبوه مشکلات در روابط با غرب و اروپا و نیز با چالش های مهمی در خاورمیانه مواجه است که به همراهی و مشارکت ایران نیاز دارد و این گونه نیست که تصور کنیم همه امکان ها و انتخاب ها در اختیار مسکو قرار دارد. چشم انداز روابط واقعیت های جاری در منطقه و محیط پیرامونی ایجاب می کند که به بازارها و پتانسیل هائی که در روسیه، آسیای مرکزی و قفقاز، دریای خزر و منطقه اورآسیا وجود دارد با چشم باز و به مثابه یک فرصت نگاه کنیم آن هم در شرایطی که روسیه نیز با تنش های گسترده ای با غرب مواجه است. اکنون می تواند یک اراده مشترک برای پیوند ظرفیتهای اقتصادی دو کشور و همراهی ترکیه شکل بگیرد و منطقه ای که بصورت بن بست و غیرفعال بوده است به صحنه ای برای رشد و شکوفائی کشورها و از جمله ایران تبدیل شود.  اگر دقت کنیم این بخش مهمی از نگرانی غرب است که مبادا اراده ها به حرکت درآمده و عملیاتی شود و از سطح وابستگی کشورهای منطقه به آنان کاسته شود.  توانمندسازی در برابر غرب ایران کشوری در چهار راه ارتباطات منطقه است و تنها در صورتی می تواند به پیشرفتی در روابط با غرب برسد واز سوی آنها بحساب آید که روابطی اصولی و مبتنی بر واقعیت با همه همسایگان از جمله روسیه داشته باشد. اگر بتوانیم ظرفیتهای متعدد و پراکنده را در حوزه پیرامونی تجمیع و به نیروئی قابل اتکاء تبدیل کنیم در آن صورت غرب مجبور خواهد بود ما را بسیار جدی تر به حساب آورد و از موضع طلبکاری و زیاده خواهی پائین آید.  جمع بندی روسیه کشوری در حال گذر و همسایه ای بزرگ در جوار کشور ماست که از توانمندی های زیادی برخوردار و در عین حال با مشکلات عدیده ای نیز مواجه است.  ما چه بخواهیم چه نخواهیم با واقعیتی به نام روسیه مواجه هستیم که امنیت و منافع ملی ما ایجاب می کند این واقعیت را به صورت منطقی و به دور از احساس، ذهنیت کلیشه ای و تبلیغات هدفمند غرب بشناسیم.  طبعا فاصله گیری از این کشور، صحنه را برای رقبا و دشمنان خالی می کند که ظرفیتهای این کشور را در جهت تنگنا قرار دادن ما به کار گیرند. ایران و روسیه با سرمایه اعتمادی که در طول نزدیک به سه دهه کسب کرده و در بحران سوریه به صورت عملیاتی همکاری راهبردی را صورت داده اند اکنون می توانند در مسیر ارتقاء همه جانبه مناسبات بر اساس منافع ملی هر دو کشور حرکت کنند و این در شرایطی که آمریکا سیاستهای خصمانه ای علیه هر دو کشور بکار بسته یک ضرورت و مبتنی بر عقلانیت است. منبع: دیپلماسی ایرانی   ]]> سیاست خارجی Fri, 21 Sep 2018 07:48:42 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/note/3740/تنش-روابط-تهران-مسکو-هدف-دشمنان-ایران روسیه و منازعات ایران و رژیم صهیونیستی http://www.iras.ir/fa/doc/note/3733/روسیه-منازعات-ایران-رژیم-صهیونیستی در چند ماه اخیر، اخبار گوناگونی از بازیگری روسیه در سوریه به‌خصوص مرتبط با منازعات ایران و رژیم صهیونیستی پخش، و منجربه ارائه تحلیل‌های بعضاً متناقض شده است. سؤال این است که چه عوامل و متغیرهایی بر سیاست روسیه در منازعات ایران و رژیم صهیونیستی اثرگذارند. در پاسخ می‌توان گفت روسیه سعی دارد با اتخاذ راهبردها و سیاست‌هایی مدیریت بحران سوریه را در اختیار داشته باشد و منازعات سایر بازیگران نتواند مهار موضوع را از دست این کشور خارج کند   جمهوری اسلامی ایران به‌دلیلِ داشتنِ روابط استراتژیک با سوریه از ابتدای بحران، بازیگری فعال بوده و نقش مهمی را در تداوم بقای نظام سوریه برعهده داشته است. روسیه به نقش جمهوری اسلامی ایران و محور تابع آن نیز آگاه است؛ به‌همین‌دلیل می‌کوشد این نقش را کنار راهبردهایش در بحران سوریه پابرجا نگه دارد؛ چون جمهوری اسلامی ایران و محور مقاومت از اثرگذاری قابل‌توجهی در عرصه میدانی بحران سوریه برخوردارند و هرگونه تضعیف این نقش، زمینه را برای تشدید بحران و بازگشت گروه‌های تکفیری مهیا می‌کند و زمینه‌ساز تضعیف نظام سوریه می‌شود که خلاف خواست روسیه است. ازسوی‌دیگر، بازیگریِ عنصری ضدغربی همچون ایران در سوریه، فضا را برای به‌رسمیت‌شناسی جایگاه روسیه در سوریه در عرصه بین‌المللی فراهم می‌کند. به‌نظر می‌رسد که خروج جمهوری اسلامی ایران از سوریه و یکه‌تازی روس‌ها در این کشور و کرانه‌های راهبردی‌اش در دریای مدیترانه نیز مطلوب هیچ‌یک از طرف‌های صهیونیستی و اروپایی نباشد، ولی عجالتاً آنچه سامان صهیونیست‌ها را در جولان برهم زده، حضور جمهوری اسلامی ایران در حوالی این منطقه است که برای دفع خطر بالفعل، حضور و صحنه‌گردانی روس‌ها در سوریه را تحمل می‌کنند. روسیه هرچند دارای روابطی ممتاز با سوریه و ایران است ولی سعی کرده روابط خود را با رژیم صهیونیستی هم حفظ کند که می‌توان علل آن را چنین برشمرد: 1. تثبیت نقش بین‌المللی روسیه: روسیه از ابتدای بحران سوریه هدفی اساسی را دنبال کرده و آن حفظ جایگاه خود در سوریه به‌عنوان یکی از کشورهای اثرگذار غرب آسیاست. دراین‌راستا، حتی به گزینه نظامی توسل جسته است که این‌هم به مشروعیت بین‌المللی نیاز دارد. این مشروعیت نیازمند سازِکار خاص خود است که یکی از این سازکارها تعامل با دیگر بازیگران فعال در عرصه سوریه است که رژیم صهیونیستی یکی از آنهاست. 2. تردیدها درمورد تغییر راهبرد نظامی رژیم صهیونیستی: هرگونه تغییر اساسی در ساختار سیاسی و امنیتی سوریه منجربه تغییر راهبرد نظامی رژیم صهیونیستی خواهد شد و به‌سبب نزدیکی آن رژیم با آمریکا، بهره‌مندی از عایدات اقتصادی و امنیتی باعث خواهد شد که برای روسیه به‌عنوان رقیب آمریکا نکته‌ای منفی باشد و ممکن است در منطقه نیز توازن را به زیان روسیه رقم بزند. 3. ترس از اقدام جدی رژیم صهیونیستی علیه نظام سوریه: روسیه می‌پندارد که هرگونه به حاشیه راندن رژیم صهیونیستی در بحران سوریه، امکان اقدام نظامی آن رژیم علیه نظام سوریه را بالا می‌برد و درعین‌حال، به‌دلیل نزدیکی دمشق به مرزهای فلسطین اشغالی و بالا بودن هزینه درگیری نظامی روسیه با رژیم صهیونیستی، به‌علت نزدیکی این رژیم به آمریکا، امکان گسترش درگیری نیز وجود دارد. پس روس‌ها می‌کوشند که مانع از این درگیری احتمالی شوند. 4. جلوگیری از نقش‌آفرینی بیشتر آمریکا در سوریه: چون رژیم صهیونیستی با آمریکا روابط استراتژیک دارد، پس هرقدر در موضع ضعف قرار گیرد، تلاش خود را برای درگیر کردن بیشتر آمریکا در سوریه مضاعف خواهد کرد که این نیز برخلاف خواست روسیه است. 5. نزدیکی صهیونیست‌ها به ساختار قدرت در روسیه: روسیه دارای اقلیتی قابل‌توجه از یهودیان است که به‌دلیل جایگاه ویژه اقتصادی‌شان توانسته‌اند در ساختار قدرت روسیه جایگاهی پیدا کنند و این امر در کنار حضور جدی صهیونیست‌های روس‌تبار در ساختار سیاسی و امنیتی رژیم صهیونیستی، مانع از ایجاد شکاف جدی در روابط میان این دو بازیگر شده است. 6. لابی صهیونیست‌ها در واشینگتن: روسیه با اطلاع از جایگاه و نقش لابی صهیونیست‌ها در واشینگتن سعی دارد ضمن حفظ رابطه مقبول با رژیم صهیونیستی، به‌طور غیرمستقیم به کنترل سیاست‌های ضدروسی این لابی در واشینگتن بپردازد؛ زیرا درصورت تیره شدن روابط روسیه و رژیم صهیونیستی ممکن است این لابی صهیونیستی با استفاده از نفوذ خود در کاخ سفید و کنگره، هزینه‌های سیاسی و امنیتی روسیه را بالا ببرد. در جمع‌بندی می‌توان گفت روسیه به حضور استراتژیک جمهوری اسلامی ایران در سوریه نیاز دارد، ولی می‌کوشد مدیریت عرصه سوریه را در اختیار داشته باشد؛ به‌همین‌منظور سعی می‌کند با اتخاذ سیاستی مانع از جدی شدن منازعه ایران و رژیم صهیونیستی در سوریه شود که حاصل آن خارج شدن کنترل اوضاع از دست روسیه و برهم خوردن نظم امنیتی فعلی است. دراین‌راستا، جمهوری اسلامی ایران باید با شناخت دقیق منافع طرف‌های درگیر در سوریه، به‌خصوص روس‌ها و همچنین رصد اقدامات ایشان، به این سمت حرکت کند که صحنه سوریه به‌خصوص جبهه جولان همچنان پویا باقی بماند و مانع از شکل‌گیری یک رژیم عرفی و حقوقی در این منطقه شود که حاصل آن کمرنگ شدن جایگاه ایران در سوریه شود که چون در بلندمدت، بازدارندگی ایران در منطقه را ازبین خواهد برد. منبع: موسسه ابرار معاصر تهران   ]]> سیاست خارجی Thu, 13 Sep 2018 15:59:57 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/note/3733/روسیه-منازعات-ایران-رژیم-صهیونیستی چگونگی پیروزی روسیه در جنگ سرد http://www.iras.ir/fa/doc/article/3703/چگونگی-پیروزی-روسیه-جنگ-سرد پیچیدگی وضعیت بین‌المللی و حساس‌تر شدن اختلافات قدرت‌های بزرگ، بحث‌های شدیدی را در مورد ماهیت تناقضات موجود در جهان بوجود آورده است. در این شرایط، به ویژه، این سوال مطرح می‌شود که آیا چنین وضعیتی، «جنگ سرد» جدید است؟ من می‌توانم ادعا کنم که بله. البته، طبیعتا، جنگ سرد جدید، با نمونه قبلی آن در قرن گذشته، متفاوت است، مهمتر از همه، اینکه، این جنگ، ماهیت یک‌سویه‌ای دارد. این اولین سالی نیست که ایالات متحده و نزدیکترین حلقه خدمت‌کارانش، بر اساس الگوهای رویارویی قبلی عمل می‌کنند.   کسانی که رویارویی گذشته را به یاد می‌آورند، به خوبی شاهدند که چگونه ترفندها تکرار می‌شوند. برنامه‌های ساخت و سازهای نظامی به منظور بازگرداندن برتری از دست‌رفته و کشاندن روسیه به مسابقه تسلیحاتی معطوف شده‌اند، همانطور که زمانی پای اتحاد جماهیر شوروی را به آن کشاندند. .هدف تحریم‌ها و محدودیت‌ها کندکردن توسعه است. کمپین تبلیغاتی برای توجیه دو هدف نخست و تضعیف اعتبار بین‌المللی روسیه به خصوص از طریق ایجاد تحریکات علنی، فعال است.   بسیاری از گام‌های عملیاتی نیز همزمان بوقوع می‌پیوندند. در دهه 1980، اتحاد جماهیر شوروی را به مداخله در لهستان سوق دادند. در حال حاضر این نقش «قربانی»، به اوکراین اختصاص داده شده است. اکنون، حدود یک دهه است که آنها در صدد تکرار بحران موشکی دهه‌های 1970 و 1980 در اروپا هستند، در حالی که سعی دارند سیاست اروپا را نظامی کنند. ریگان شوروی را امپراتوری شر اعلام کرد.  اکنون هم  فقط، تصویر کشور و رهبری آن را بسیار شیطانی می‌کنند.   باید گفت، غرب «جنگ سرد» یکجانبه‌ای را در تلاش برای از بین بردن توازن نیروهای شکل‌گرفته در جهان - که به نفع آن نیست- به راه انداخته است. این جنگ خطرناک است. باید با هشیاری و واقع‌بینی دورنمای وضعیت ژئوپولیتیکی، جغرافیای اقتصادی و ایدئولوژیکی و همچنین تجربه جنگ گذشته را ارزیابی کرد و استراتژی بلندمدتی را در نظر گرفت. با این حال، اگر اتحاد جماهیر شوروی30 سال پیش  شکست خورد، این بار، شانس کامیابی اتفاقا از آن روسیه است، شانسی که به خودی خود پیش نیامده، و در عرصه جهان غیرغربی، به عنوان یک ییشگام رو به رشد و متکی به خود  به شمار می‌آید.   در «جنگ سرد»، پیداست که همه شکست می‌خوردند. مسئله این است که چه کسی متحمل خسارت و آسیب کمتری خواهد شد. پیروزی در آن، گذرا و  اغلب هم خطرناک است، اکنون غرب چنین چیزی را احساس کرده است، پس از آنکه، بالاخره، از سرخوشی و شعفی که پس از فروپاشی کمونیسم به آن دست یافت، به هوش آمد. مهم این است که از یاد نبریم سیاست جهانی – بازی با «حاصل جمع صفر» نیست. و هدف آن نباید شکست کسی باشد، بلکه در صورت امکان، باید پیروزی برای همه در  شرایط جدید و  نظم جهانی عادلانه و پایدارتر باشد..   جنگ جدید شدت رویارویی تحمیلی، به ویژه در حوزه اطلاعات، منجر به آن شد که غرب خود را در وضعیت دفاع ناامیدانه می‌بیند و در صدد برهم زدن توازن نیروها در جهان - که به نفع آن نیست- بر می‌آید.  هدف استراتژیک این نبرد چریکی چین است. با این حال، برای اینکه آن را از تبدیل شدن به قدرت اول جهان باز دارد، لازم است روسیه را که در سر راه آن قرار گرفته در هم شکسته و یا نابود نماید. افزون بر این، جنگیدن با روسیه عادی‌تر شده است.     دلیل اصلی این ضدحمله متهورانه بسیار عمیق است. غرب از قرون شانزدهم و هفدهم میلادی برتری نظامی بی‌قید و شرط خود را که سلطه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی غرب بر مبنای آن استوار بود، از دست داده است. با ظهور سلاح‌های هسته‌ای توسط اتحاد جماهیر شوروی، چین، و پس از آن برخی از دیگر کشورهای غیر غربی، حفظ پتانسیل هسته‌ای روسیه و بازسازی قابلیت بازدارندگی فعال آن در سال‌های 2000، غرب امکان و توانایی برقراری هژمونی خود را با استفاده از نیروی نظامی، از دست داد. این وضعیت جهان را دموکراتیزه کرد و امکان استفاده از انبوهی از مزایای رقابتی را (از جمله با جذب فن‌آوری غربی) توسط دیگر کشورها و تمدن‌ها فراهم آورد. روسیه با احیای پتانسیل استراتژیک خود و با اراده برای مبارزه به خاطر حاکمیت و امنیت خود، در واقع، به «قابله» اعتلای قدرت‌های جدید، به خصوص در آسیا تبدیل شد. به طوری که، تناسب نیروها در جهان طی 10 تا 15 سال اخیر به طور اساسی تغییر کرده است.   عقب‌نشینی غرب - (علاوه بر دیگر موارد) نتیجه اشتباه تقریبا محتوم آن در اوایل دهه 1990 است. در آن زمان، بنا به دلایل مختلف، اکثر نخبگان و جامعه روسیه مایل بودند در شرایط آبرومندانه به بخشی از جهان غرب تبدیل شوند. اما غرب به دلیل تکبر شخصی، پیروزی، کاستی ایدئولوژیک و کوته‌بینی فکری به این اشتیاق واکنشی نشان نداد. آنها مطالبات غیرممکنی از روسیه داشتند- از تابعیت ایدئولوژیک، ژئوپلیتیک و اقتصادی تا محدودیت حاکمیت، که با تمام سنن تاریخی کشور مغایرت داشت. بنابراین، این شانس از دست رفت. اما وقتی روسیه در یک دوره‌ی تاریخی کوتاه، به طور قابل پیش‌بینی، و بخصوص به دلیل پتانسیل نظامی، موقعیت خود را به عنوان یک بازیگر برجسته جهان بازسازی کرد، دیگر به لحاظ سیاسی به عنوان یک کشور غیر غربی ظاهر گشت. این وضعیت، توازن جهانی نیروها را به شکل اساسی تغییر داد.   یکی دیگر از علل شعله‌ورشدن جنگ سرد، بیشتر کاربردی است. نخبگان غرب به دلیل نارضایتی اکثریت جامعه از رشد نابرابری و نبود دورنمایی برای افزایش رفاه، کنترل بر نظام سیاسی خود را از دست دادند. اکثر آنها - که اصطلاحاً «پوپولیست‌ها» خوانده می‌شوند - فرصت پیداکردند با دورزدن موسسات سنتی و خودسازماندهی از طریق رسانه‌های اجتماعی، بر سیاست اثرگذار باشند. نخبگان از تغییر سیستمی که تحریک‌کننده‌ی افزایش نارضایتی بود، عاجز ماندند. اما سعی داشتند فرآیندهای جدید را تحت کنترل بگیرید و بدین منظور، به یک دشمن خارجی نیاز بود – که در این مورد، «هکرهای روسیِ» نیمه‌افسانه‌ای نقش این دشمن خارجی را ایفا می‌نمایند.   این تقابل از 10 سال پیش، زمانی که مسکو خود را به عنوان یک بازیگر دارای حق حاکمیت و مستقل اعلام کرد و مهمتر از همه، به طور جدی به احیای توان رزمی نیروهای مسلح خود پرداخت، اجتناب‌ناپذیر شد. تنها زمانی می‌بایست در انتظار کاهش تقابل بود که ایالات متحده و دیگران در غرب، به وضعیت جدید امور عادت کنند و دست کم، یک نظم جزئی به دست آورند و نظام‌های سیاسی در حال گسترش را تحت کنترل بگیرند، که این امر، به معنای رشد اجتناب‌ناپذیر عناصر واضح اقتدارگرایی خواهد بود.   ایالات متحده و نزدیکترین متحدان آن همه نیروهای ذخیره را وارد این نبرد کرده‌اند. غرب در تلاش برای استفاده از مزایای باقیمانده، سیاستگذاری می‌کند و در نتیجه، سیستم اقتصادی لیبرال جهانی را توسعه می‌دهد. از آنجایی که نفوذ غرب همچنان مثل گذشته در حوزه اطلاعات بسیار قوی است، جنگ تبلیغاتی علیه همه به راه افتاده است. این امر، اتفاقا، با همترازکردن اعتباری که به دلیل دادن نسبتا کیفی و عینی اطلاعات در گذشته، ایجاد شده، پایه و اساس برتری در این حوزه را بر هم می‌زند.    برای پیش‌بینی طرح اولیه استراتژی در جنگ سرد جدید، لازم است منابع طرف‌ها و تصویری از جهانی که در آن رویارویی و مقابله افزایش خواهد یافت، ارزیابی شود.   حوزه ایدئولوژیک در غرب، فعلا مهمترین مزیت ایدئولوژیک، سطح بالا و کیفی زندگی اکثر شهروندان است. بخصوص که فعلا موفق به حفظ این کلیشه شده که رفاه نتیجه‌ی دموکراسی سیاسی است، که تقریبا در تمام کشورهای توسعه‌یافته رویکرد غالب مدیریت دولتی می‌باشد. با این حال، این امر، در حال حاضر مورد شک و تردید قرار گرفته است. شاخص‌های سازمان «خانه آزادی»، که میزان گسترش و محبوبیت دموکراسی در جهان را ارزیابی می‌کند، چندین سال است که در این رابطه پویایی منفی را نشان می‌دهد.   دلیل اصلی آن، در داخل غرب نهفته است که همانا عمیق‌شدن نابرابری و کاهش سطح زندگی طبقه متوسط است. این تصویر با یک سری اقداماتِ عمدتا ناموفق - در افغانستان، عراق، لیبی، حمایت از «بهار عربی» خدشه‌دار شده است. در این رایطه، بحران طولانی در اتحادیه اروپا و سیاست دونالد ترامپ نیز در محو جذابیت دموکراسی، سهیم بوده‌اند. افزون بر این، دستاوردهای کشورهای خودکامه آسیایی، «قدرت نرم» غرب را از استدلال در مورد فقدان مدل توسعه‌ی جایگزین محروم کرده است.   دموکراسی لیبرال ناگزیر به عقب‌نشینی است. همانطور که دموکراسی تقریبا همواره در طول تاریخ در رقابت شدید از پانشسته است. جمهوری‌های هلنیک از استبداد کمتری برخوردار بودند. جمهوری روم به امپراتوری تبدیل شد. نووگورود سقوط کرد، جمهوری ونیز تضعیف و تسلیم ناپلئون شد. دولت نسبتا دموکراتیک لهستان مغلوب امپراطوری روسیه و پروس شد و در هم شکست. البته در دوران نه چندان دور هم شاهد فرآیندهای مشابه بودیم. تقریبا تمام اروپا تسلیم هیتلر شده بود. اگر نبود مبارزه ناامیدانه اتحاد جماهیر شوروی و آمادگی مردم آن برای از خودگذشتگی، تاریخ قاره اروپا و بسیاری از کشورهای جهان به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.     من حتی ایده پیچیده‌تری را بیان خواهم کرد – سرمایه‌داری، که طبق تعریف، موجد نابرابری است با دموکراسی مغایرت دارد. در واقع، دموکراسی، شرط و مبنای موفقیت آن نبود، بلکه نظام حقوقی حاصل از فئودالیزم، مدافع مالکیت بوده است. افزون بر این، توسعه دموکراسی در غربِ سرمایه‌داری، طبق شاخص‌های کنونی، متکی بر نظام سیاسی مستبدانه‌ای بود که بر پایه برتری نظامی و بازتوزیع تولید ناخالص ملی جهانی از مستعمرات و نیمه‌مستعمرات قرار داشت. چنین تکیه‌گاهی دیگر نیست و نخواهد بود. همانطور که تهدیدهای کمونیسم دولتی که محافل حاکم غرب را واداشت تا عدالت اجتماعی را مورد توجه قرار دهند، وجود نخواهد داشت.   مورد مذکور به معنای مرگ دموکراسی نیست. هر دولت ناگزیر است به خواسته‌های مردم ترتیب اثر دهد. از جمله به همان دلیلی که در بالا ذکر شد - فناوری‌ها به شهروندان امکان بی‌سابقه‌ای برای خودسازماندهی و حمایت از منافع خود می‌دهند. البته این موضوع در مورد همه چیز صادق است و طبیعتا، روسیه هم از آن مستثنی نیست.   اکنون پس از ده سال، دوگانگی «اقتدارگرائی ارتجاعی - دموکراسی مترقی» بیشتر هم می‌شود. در جهان مجموعه‌ای از سیستم‌های ترکیبی مختلف تشکیل شده است. بزرگترین شانس‌های دموکراسی در ایالات متحده باقی می‌ماند – هم به لطف کارآیی سیستم اقتصادی محلی که به احتمال قوی ترامپ تکانی به آن داده است، و هم به این دلیل که آمریکا منحصر به فرد است. امریکا تنها دولتی است که به عنوان یک دموکراسی متولد شده است و برگشتن از این ساختار، به احتمال زیاد، به سادگی امکان‌پذیر نیست. اما درجه لیبرال بودن آن می‌تواند تغییر کند. عرصه دموکراتیک در ایالات متحده هم تنگ می‌شود، که این امر در مبارزه برای کنترل ارتباطات جدید و در نتیجه نوآوری‌های ترامپ اتفاق می‌افتد. اما بعید نیست، که اینها، پس از کناررفتن او از پست ریاست جمهوری هم، باقی بمانند.   در حوزه‌ی ارزشی هم وضعیت مشابهی به وجود خواهد آمد. دوران جهانی‌شدن، بازارهای جدیدی را گشود و منجر به افزایش شدید رفاه در غرب شد. به دلیل احساساتی که بواسطه انقلاب‌های 1968 شکل گرفت، همه این‌ها به دگرگونی گسترده‌ی جهت‌گیری‌های ارزشیِ بخش عظیمی از نخبگان غربی به سمت تقدم فردگرایی، تسامحی که به لحاظ دگماتیک قابل درک است، جهان‌وطنی، طردکردن اعتقادات و حتی به طور جزئی، طرد خانواده و دیگر ارزش‌های سنتی انجامید. اما وضعیت تغییر کرده است. رفاه دیگر در حال رشد نیست. اکثرا در کشورهای پیشرو و طراز اول غربی، دیگر برداشت مطلوب دیکته‌کردن ارزش‌های پسامدرن، متوقف شده است. اما اکثریت قریب به اتفاق ساکنان جوامع غیرغربی که به طور فعال در حال توسعه هستند (و وزن آنها در سیاست، اقتصاد جهانی و حوزه ایدئولوژیک در حال رشد است) این ارزش‌ها را به سادگی به عنوان ارزش‌های مغایر با سنت‌های فرهنگی محلی نادیده می‌گیرند. در نتیجه، اقلیت مترقی - یا آنگونه که خودشان را به حساب می‌آورند- اقلیت غربی (و اقلیت «پیشرفته» در کشورهای دیگر) تقریبا ناچیز شده‌اند. این اقلیت، برای آینده قابل پیش‌بینی، باید از خود دفاع کند، اما حمله نه.   لازم به ذکر است که شکست لیبرالیسم تهاجمی، دستاوردهای اجتماعی و انسانی که در طول تاریخ تمدن غرب به دست آمده را از بین نمی‌برد و مخالفت با تحمیل ایدئولوژی غربی، به طور کلی تمایل برای یافتن بهترین مدل‌ها را –  به نفع توسعه داخلی- نادیده نمی‌گیرد. از بین رفتن گرسنگی و تهدید فوری جنگ، انقلاب اطلاعات و افزایش سطح زندگی، همه مدل‌های اجتماعی-سیاسی را به سمت انسانیت، شفافیت و مدارای بیشتر سوق خواهد داد. چیزی که، اصولا، در حال حاضر، در روسیه به طور طبیعی اتفاق می‌افتد. و این امر به هیچ وجه با ارزش‌های روسیه از قبیل وطن‌پرستی، پایبندی به حاکمیت، تحقق بخشیدن به خود از طریق خدمت به خانواده، جامعه، و کشور، نه  فقط برای خود، بلکه برای تسامح مذهبی و تساهل فرهنگی، تناقض ندارد. آخرین مورد، بویژه در نوع روابط متقابل آشکارا حائز اهمیت است.   بنابراین، حتی بدون سیاست خارجی خاص، روسیه صرفا با حفظ صلح نسبی به بازتوزیع عینی نیروها در حوزه رقابت ایدئولوژیک مساعدت خواهد کرد. فقط باید اجازه داد تاریخ کارش را انجام دهد. اما در حوزه اطلاعات و تبلیغات، وضعیت پیچیده‌تر است.   در اینجا، جبر شدید سلطه ماندگار فرهنگی، اعتماد نسبت به رسانه‌های غربی را متورم کرده است. روشنفکران در سراسر جهان به این امر خو گرفته‌اند که نه تنها در مورد همسایگان خود، بلکه اغلب در مورد خودشان نیز، از منابع غربی استفاده کرده و آگاهی یابند. غرب هم با شکست در رقابت جهانی کار تبلیغاتی را شدیدا تشدید کرده است.     روسیه باید ظرفیت تبلیغی خود را افزایش دهد. میراث دست و پاگیر دوران شوروی و دلبستگی بیمارگونه به غرب در دهه اول روسیه پساشوروی و تمایل به بهانه آوردن پاسخی جز «مقاومت» نداشته است. در بخشی از روشنفکران که به لحاظ ذهنی در دهه‌های 1980 و 1990 گیر کرده‌اند، عقده حقارت و خود کم‌بینی نسبت به کشور خود باقی مانده است. اما داستان آشکار شد. در زمانه بحران و دفاع کورکورانه شرکای غربی پیدا می‌شوند، آنها در حالی که حتی خودباوری را در کشورهای خود تضعیف می‌کنند، یکی پس از دیگری مرتکب اشتباهات ناگزیر می‌شوند. اکثریت جامعه روسیه بر این باورند که روسیه برنده است. این احساس باید پرورش داده شود و توسعه یابد.   البته برای طراوت و شادابی، رشد اقتصادی و توسعه‌ی پیشتاز در حوزه‌ی اجتماعی ضروری است. با این حال، رشد فعلی وطن‌پرستی و اطمینان خاطر بیشتر روس‌ها به هیچ وجه ناشی از این نیست که آنها در طول پانزده سال گذشته زندگی سیرکننده‌تر، مرفه‌تر و آزادانه‌تری نسبت به دوران سخت قرن بیستم به دست آورده‌اند.    حوزه ژئواکونومیک فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بحران و اصلاحات ناموفق دهه 1990 و ثروت‌های هیدروکربنی سال‌های2000 که برای نوسازی قاطع به کار گرفته نشد به طور جدی سهم کشور را در تولید ناخالص ملی جهانی و جمعیت کاهش داد. تقریبا بسیاری از شاخه‌های نسبتا پیشرفته اقتصاد از دست رفت، به عنوان مثال، ساخت هواپیماهای داخلی. بخشی از روشنفکران شایسته علمی و فنی از دست رفتند. تولید ناخالص ملی ناچیز و رشد آرام، فرصت‌های سیاست خارجی را محدود می‌کنند. در این شرایط، دیگر، روسیه را یک قدرت اقتصادی رو به رشد به حساب نمی‌آورند که بخواهند با آن دوستی کنند یا به طور مخاطره‌آمیزی دشمنی بورزند.   با این حال، در مقایسه با اتحاد جماهیر شوروی، مزایای بسیاری هم وجود دارد. نکته اصلی این است که انتقال به (اقتصاد) بازار، بالاخره، امکان نان دادن به مردم را فراهم کرد. اکثر مردم هنوز هم ثروتمند نیستند، اما بهتربودن شرایط امروز نسبت به حکومت شوروی غیرقابل مقایسه است. از جمله دلایل رفاه نسبی، توقف مسابقه تسلیحاتی و همچنین (پایان دادن به) سیاست پرهزینه مبتنی بر عقاید ایدئولوژیک است که کشور را بی‌رمق کرده بود. اتحاد جماهیر شوروی اساسا یک اقتصاد نظامی بود. هیچ کس نمی‌داند چقدر برای دفاع هزینه شده است. اما به احتمال زیاد، این هزینه‌ها حدود یک چهارم تولید ناخالص ملی، یعنی 5-6 برابر بیشتر از سهم فعلی هزینه‌های نظامی بوده است. جمهوری شوروی فدراتیو سوسیالیستی روسیه، تقریبا به تمامی جمهوری‌های اتحاد شوروی یارانه می‌پرداخت، و اتحاد جماهیر شوروی هم به تمامی کشورهای واقع در کمپ سوسیالیستی. مبالغ هنگفتی برای کمک به کشورهای «با گرایش سوسیالیستی» و «جهان سوم» به مصرف می‌رسید و یا حیف ومیل می‌شد. مدت کوتاهی قبل از فروپاشی شوروی، ولادیمیر پتروسکی، معاون وزیر امور خارجه، شمار این کمک‌ها را 24 میلیارد دلار اعلام کرد. به نظر می‌رسد ملتی که حقیرانه زندگی می‌کرد، بیش از سایر نقاط جهان به دیگر کشورها کمک می‌کرد. تانک‌ها هم بیش از سایر نقاط جهان مسلح بودند. اما روسیه چنین زحمتی به خود نمی‌دهد و به همین دلیل به مراتب منابع اقتصادی بیشتری برای مقاومت در برابر مخالفت‌ها، با توجه به سهم نسبتاً کم روسیه در تولید ناخالص ملی جهانی در مقایسه با اتحاد جماهیر شوروی در اختیار دارد.   اتحاد جماهیر شوروی اقتصاد بسته‌ای داشت که ناگزیر بود بیشتر کالاهای اساسی خود را به تنهایی تولید کند. (اما) روسیه به مراتب بازتر است و به طور گسترده از مزایای تقسیم کار بین‌المللی بهره می‌گیرد. با این حال، همین امر، آن را آسیب‌پذیرتر کرده است. چرا که در مواجهه با رقابت‌های سخت، دائما باید بین بازبودن و خودکفایی دست به انتخاب دشواری زد. این امر مستلزم سطح دیگری از ادغام سیاست خارجی و اقتصادی است. با این حال، نکته اصلی احیای رشد اقتصادی است. هم برای حفظ روحیه اخلاقی جامعه و هم برای کسب منابع اضافی در رقابت ژئوپولیتیک.   حوزه ژئواستراتژیک با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، روسیه‌ی تاریخی بخش مهمی از اراضی و تقریبا نیمی از جمعیت خود را از دست داد. منطقه حائل استراتژیک در غرب کاهش یافت و یا از نظر روانی و نظامی از بین رفت. ناتو صدها کیلومتر به مناطق مرکزی روسیه نزدیک شد. خطوط تماس مستقیم بیش از ده برابر طولانی‌تر شده و امتداد یافته است. این امر، نه تنها برای روسیه بلکه برای کشورهای جدید وضعیت ناخوشایندی ایجاد کرده است. اکنون بالتیکی‌ها واقعا موضوع نگرانی و ترس هستند. اگر آنها بی‌طرف بمانند از این نگرانی کاسته می‌شود.   گسترش بلوک آتلانتیک شمالی (ناتو) نه تنها سوء‌ظن متقابل را تشدید کرد، بلکه جناح ضدروسی را در موسسات یوروآتلانتیک به خرج کشورهای بالتیک و لهستان و تعدادی از کشورهای بی‌ثبات و فاسد که بیشتر در معرض نفوذ ایالات متحده هستند، قدرتمندانه تقویت کرده است. تغییر شدیدی در تناسب ظاهری نیروهای نظامی و هزینه‌های نظامی روی داده است. غرب بیش از 10 برابر بیشتر از روسیه (برای اهداف نظامی) هزینه می‌کند. گسترش ناتو و اتحادیه اروپا از فرصت‌های سیاست خارجی روسیه کاسته و آزادی جابجایی شهروندان روسیه را محدود کرده است. تعدادی از کشورها ناگزیر به امتناع از رژیم بدون روادید با روسیه شدند.   تضعیف مدیریت واحد سیاسی نظامی، برخی از جمهوری‌های سابق شوروی – واحدهای استراتژیک جنوب روسیه- را نسبت به افراط‌گرایی و تروریسم آسیب‌پذیر کرده است. در یک دوره تقریبا 20 ساله (از اواخر دهه 1980) نقطه‌ضعف‌های اتحاد جماهیر شوروی/ روسیه در معرض فشار سیاسی نظامی قرار گرفت که بر تصمیم‌گیری‌های مسکو تاثیرگذار بود.   در نهایت، انحطاط نظام تحدید تسلیحات و ظهور سلاح‌های جدید، از جمله سلاح‌های سایبری، منجر به فرسایش ثبات استراتژیک و افزایش تهدید جنگ شده است.   روسیه با فراهم کردن امکان گسترش فرامرزی برای اتحادیه کشورهای غربی، در مرزهای خود منبع درگیری‌های بالقوه‌ای پیدا کرد - یک کشور بزرگ متلاشی‌شده با مردمی فلاکت‌زده و مورد اهانت قرارگرفته که دلیل عمده مشروعیت نخبگان آن تا سال‌ها سیاست ضدروسیه خواهد بود. این کشور - اوکراین است.   اما علاوه بر این، نکات مثبت ژئواستراتژیک محضی هم وجود دارند. کناررفتن متحدان غیرقابل اعتماد و پرهزینه در اروپای شرقی بار سنگینی از دوش کشور برداشته است. روسیه به لحاظ نظامی سیاسی در شرایط بسیار مطلوب‌تر به خاورمیانه و تا حدی هم به ویتنام، بازگشته است. روسیه دیگر به جمهوری‌های اتحاد شوروی کمک مالی نمی‌کند، قاعدتا سطح زندگی نسبت به گذشته بالاتر است، اکنون هم اتباع این دولت‌ها، عمدتا در شرایط بسیار بدتری زندگی می‌کنند و ناگزیرند به عنوان مهاجران کار به روسیه سفرکنند. اما بدبختانه سیاست اشتباه و فساد به حیف و میل کردن عظیم بودجه در موضوع تخصیص اعتبار به اوکراین، و یا بالاتر از آن، در موضوع تخفیف قیمت گاز به این کشور منجر شد. با این حال، این اقدام مدت‌هاست که متوقف شده است.   روسیه ضمن درک خطر گسترش بیشتر اتحادهای غربی که جنگ بزرگ و افزایش تهدید از سمت جنوب را در پی دارد، دست به اصلاحات نظامی زد و به لحاظ نظامی فنی و اخلاقی-روانی نیروهای مسلح به مراتب کارآمدتر و کم‌هزینه‌تری را ایجاد کرده است. در عین حال، این نیروها نمی‌توانند (به رغم تبلیغات غربی و بر خلاف نیروهای مسلح عظیم اتحاد جماهیر شوروی) به عنوان تکیه‌گاهی برای اقدامات تهاجمی عظیم در نظرگرفته شوند. پس از ایجاد نسل جدیدی از سامانه‌های فوق دقیق، از جمله سامانه‌های راهبردی مافوق صوت که ولادیمیر پوتین، در اول مارس 2018 از آنها خبر داده است، روسیه به صورت دو فاکتو (عملا) در مسابقه تسلیحاتی پیروز شده است، بدون آنکه در آن درگیر شده باشد. این سامانه‌های پیشگیرانه، اکثریت قریب به اتفاق سرمایه‌گذاری‌هایی که برای دور جدید نوسازی و ایجاد نیروهای استراتژیک در ایالات متحده برنامه‌ریزی شده‌اند را بی‌ارزش و خنثی کرده‌اند. ظاهرا، بخشی از سرمایه‌گذاری‌های عظیمی که فعلا صورت گرفته (به عنوان مثال، سرمایه‌گذاری‌هایی که بر آسیب‌پذیری ناوگان هواپیمایی به شدت می‌افزاید) لغو می‌شود. (از بابت این ایده که روسیه در این مرحله، بدون درگیری در مسابقه تسلیحاتی، در آن پیروز شده است، من از الکساندر کرامارِنکو دیپلمات برجسته روسیه و محقق  امور بین‌الملل سپاسگزارم).     تحریم‌ها به جایگزینی واردات موفق در تعدادی از صنایع، به ویژه در بخش کشاورزی، کمک کرده‌اند. امنیت غذایی به طور قابل توجهی افزایش یافته است. تا به حال، عملیات سوریه موفقیت‌آمیز و کم‌خرج بوده است، که همراه با دیپلماسی استادانه، موقعیت روسیه را نه تنها در خاورمیانه بلکه بطور کلی در جهان نیز تقویت کرده است.   تولید ناخالص ملی جهانی در راستای خلاف جهت غرب توزیع می‌شود. در آنجا نیز منابع نظامی و نفوذ سیاسی جابه جا می‌شوند. کشور چرخش به سمت شرق بویژه به جانب آسیا را با موفقیت انجام می‌دهد. این چرخش شروع به رو به راه کردن توازن نامناسبی کرده که از زمان اتحاد جماهیر شوروی در روابط با غرب غلبه داشت – یعنی وابستگی بیش از حدی که شوروی به لحاظ فناوری، اقتصادی، مالی و اخلاقی به غرب داشت. نخبگان ارشد روسیه، دیگر خود را بخش حاشیه‌ای اروپا احساس نمی‌کنند، بلکه آنها خود را بخشی از اوراسیای مرکزی می‌دانند. طی چند سال، سهم تجارت روسیه با اروپا و آسیا برابر شده است. به علت پویش‌های داخلی، روابط آتلانتیکی به طور جدی تضعیف شده است. اتحادیه اروپا وارد یک بحران طولانی شد که موقعیت جهانی اروپا را تخریب کرد و آن را به سمت تلاش‌هایی برای انسجام یافتن حول مخالفت با روسیه سوق داده است (تلاش‌هایی که مشخص نیست چه مدت به طول می‌انجامد). در حال حاضر، صرفا امریکا چشم‌اندازهای مثبتی برای توسعه دارد. این نکته باید در نظر گرفته شود. ناتو گسترش یافته است، با این حال، به لحاظ نظامی، «به محاق رفته» است. بعید است نگرانی جدی از بابت حمله ناتو جایز باشد.   تفاوت ژئوپولیتیک بنیادین میان موقعیت روسیه و اتحاد جماهیر شوروی، روابط با چین است. در بیشتر دوره جنگ سرد، اتحاد جماهیر شوروی هم با برتری اقتصادی و روانی غرب و هم با چین بزرگ مخالف بود. اما اکنون، بین روسیه و چین، روابط شراکت‌آمیز بلندمدتی به صورت دو-فاکتو برقرار شده است که آنها را به دو کشور متحد نزدیک کرده است. چین هم تقریبا طی 10-15 سال به اولین قدرت جهان از نظر مجموعه شاخص‌های قدرت تبدیل می‌شود. احتمالا، رقابت اجتناب‌ناپذیرِ مابین واشنگتن و پکن فرصت‌های بیشتری برای سیاست خارجی مسکو ایجاد خواهد کرد و زمینه‌ی مانور روسیه را که تقریبا بواسطه رویارویی با غرب محدود شده، گسترش خواهد داد.   البته، روسیه باید منافع خود را متوازن کند. با این حال، اگر چین در مسیر هژمونی که به طور بالقوه در مفهوم «پادشاهی میانه» گنجانده شده است، گام برندارد، باز هم در اوراسیای بزرگ به قدرت نخست تبدیل خواهد شد. چین خود را در نهادهای اوراسیا غوطه‌ورکرده و پایبندی به توازن را حفظ خواهد کرد. روابط دو کشور نزدیک خواهد شد، که این امر به طور اساسی تناسب نیروها در جهان را تغییر می‌دهد. در جنگ سردِ به‌ راه ‌افتاده علیه روسیه و چین، امریکا و اقمار آن، با همتایان خود کار دارند، اما احتمالا در حال حاضر با رقبای برتر خود برخورد می‌کنند. در ادامه، تداوم مبارزه زیانبارتر هم خواهد شد. در ماه می 2018، مرکز بلفر دانشگاه هاروارد نمونه‌ای از یک سری مطالعات انجام‌شده در غرب را منتشر کرد که نشان می‌داد چگونه مواضع روسیه در توازن جهانی نیروها در حال تغییر است. همه این‌ها بیانگر آن است که در مجموع قدرت کشور، در طول 15 سال گذشته نسبت به غرب به شدت افزایش یافته است. اما به طور کلی (ارزیابی از قدرت روسیه) در جهان، دو از سه است.   بنابراین، روسیه در این رویارویی تحمیلی، در مقایسه با اتحاد جماهیر شوروی موقعیت به مراتب مطلوب‌تری دارد. روسیه نه تنها می‌تواند در «جنگ سرد» بعدی ایستادگی کند، بلکه می‌تواند در ایجاد نظم جهانی جدید هم مشارکت فعالی داشته باشد. اما برای اینکه پیش نیازها به واقعیت تبدیل شوند، سیاست جسورانه و هوشمندی مورد نیاز است. و البته، رشد اقتصادی.   سیاست معطوف به آینده لازم است به منظور عدم تکرار اشتباهات صورت‌گرفته در دوران شوروی و سال‌های نخست روسیه، تجربه «جنگ سرد» گذشته و دوره بعدی آن، به دقت مورد مطالعه قرار گیرد. این تجربه، برای ما در مقابل رقبایی که خود را برنده می‌دانند، مزیت است.   در شرایط رقابتی که رقبا به رویارویی و مقابله معطوف و متمرکز شده‌اند، نمی‌توان در موسساتی ماند که تحت مفروضات غالب گذشته قرار دارند. نباید همه جا را ترک کرد، اما تمایل دائمی به بازگشت نامفهوم است. به عنوان مثال، شورای روسیه- ناتو، که به اتحاد مشروعیت می‌بخشد، خصومت و شکست اخلاقی خود را با یک سری تجاوزاتی که انجام داده ثابت کرده است. ما به اندازه کافی این خصومت را آرام نکردیم؟ در عوض - تنها گفت و گوی نظامیان به منظور جلوگیری از برخورد و مسابقه تسلیحاتی صورت می‌گرفت. لازم است که نمایندگی در سازمان امنیت و همکاری اروپا نیز کاهش یابد. احتمالا، برای دوره انتقالیِ ایجاد نظام جهانی جدید، دلیلی برای گسترش معاهدات کنترل تسلیحات وجود دارد. اما معاهدات جدید تقریبا بی‌فایده و یا مضر هستند، چرا که آنها تفکر دوباره نظامی کردن را تولید خواهند کرد و به تصمیمات بی‌فایده سوق خواهند داد. مذاکرات می‌بایست پیرامون اقداماتی برای کاهش بی‌اعتمادی و ترس انجام شود.   لازم است به منظور کاهش سطح خطرناک رویارویی، گفتگو با ایالات متحده احیا شود. نباید خود را با (تفکر) ضد آمریکایی پاتولوژیک به گوشه راند، همانطور که آمریکایی‌ها با پرده برداشتن از هیستری ضدروسی چنین کاری را انجام داده‌اند. با این حال، نباید برای یک دوره قابل پیش‌بینی، در انتظار روابط حسنه (با امریکا) بود.    اروپامحوری منسوخ شده است. وقت آن است که به عقب برگردیم و به اروپا  فرصت بدهیم شربت کم کننده ‌اشتهای خود را طبخ کند. این به معنی پایان همکاری مفید و نافع در حوزه‌های فرهنگی، آموزشی و اقتصادی نیست، اما ابتکارات سیاسی مشترک غیر قابل پیش‌بینی است. جذب شرکای اروپایی علاقه‌مند به پروژه اوراسیایی، در میان مدت، لازم است. افزون بر این، این امر، برای آنها می‌تواند تنها راه حفظ پویایی مثبت توسعه و موضوعیت بین‌المللی باشد.   پروژه اوراسیایی خود مستلزم تکمیل شدن است، که حرکت ثابتِ رو به جلویی به شمار می‌آید. در غیر این صورت، سرنوشت بسیاری از ابتکارات ما مانند تغییر و تحول سازمان همکاری و امنیت اروپا به یک سیستم امنیتی سراسر اروپایی و یا امضای پیمان امنیت اروپا در انتظار آن خواهد بود. پکن در حال حرکت به سوی ایجاد یک سیستم هم‌مرکز در اوراسیاست. و ما (روسیه) بدون حرکت جدی متقابل و ارائه ایده‌های شخصی، هرچند دوستانه، در حاشیه باقی خواهیم ماند.   در میان نخبگان اقتصادی روسیه، تاکنون این تصور حاکم بود که توسعه موفق و حتی جهش در قالب نظام اقتصادی جهانی گذشته، که تحت سلطه آمریکا قرار دارد، امکانپذیر است. اما این یک توهم خطرناک است. اولا، خود این نظام در عین تلاش برای حفظ موقعیت، به وضوح خسته و از تاب و توان افتاده است. ثانیا، در درون آن هیچ کس، به هیچ «بیگانه‌ای» امکان رشد و توسعه نخواهد داد. واشنگتن به بیهوده بودن این امیدواری که چین با حرکت در مسیر سرمایه‌داری، به لحاظ سیاسی و استراتژیک در مسیر غرب گام برخواهد داشت پی برده است. از حالا به بعد، چین، که به وضوح از کمکی که در سال‌های گذشته به اعتلای غرب کرده، پشیمان است، مانع توسعه روسیه هم خواهد شد. ساده‌تر بگوییم، تحریم‌ها همیشگی است. هر سازش جدی نیز - چه در سیاست، چه در اقتصاد - میل به تحت فشار قرار دادن و حتی درهم کوبیدن [سازشکار] را تشدید خواهد کرد. جهات و ابزار فعالیت اقتصادی خارجی برای استقلال احتمالی حداکثری از نهادهای غربی، ناگزیر به متنوع‌سازی است. سیاسی‌شدن اقتصاد جهانی مستلزم اقتصادی‌کردن سیاست خارجی و سطح متفاوتی از همگرایی روند تصمیم‌گیری سیاست خارجی و اقتصادی است.   ضمن رد نهادهای قدیمی، لازم است همراه با شرکا شروع به ایجاد نهادهای جدید کرد. اول از همه، باید سازمان همکاری شانگهای و اتحادیه اقتصادی اوراسیا را تقویت کرده و توسعه داد، و در نهایت، باید نگرش خود نسبت به آینده اوضاع اوکراین، خاورمیانه و ایجاد یک جهت‌گیری شرقی جدید را نه تنها از طریق اقدامات عملی، بلکه به صورت شفاهی به جهان ارائه کرد. سرانجام، دفاع تهاجمی از جهان و تأکید بر نقش روسیه به عنوان ضامن ثبات جهانی لازم و ضرروی است. روسیه به واسطه احیای بازدارندگی نظامی موثر آمریکا و غرب، از طریق خنثی‌کردن سیاست تغییر رژیم که برهم‌زننده ثبات در این سیاره است و از طریق مبارزه مستقیم علیه افراط‌گرایی و تروریسم، تامین‌کننده جهانی اصلی امنیت سخت به شمار می‌آید.   وقت آن رسیده که مفهوم واقعا جدید سیاست خارجی تدوین شود، تاریخ مصرف نسخه‌ی قبلی به پایان رسیده است، و بیشتر یک رویا تلقی می‌شود و نه یک راهنمای عملی (برای اقدام و عمل). روسیه اکنون بیش از هر زمان دیگر، به «صبر استراتژیک» نیاز دارد. به طور کلی، اوضاع به نفع ما تغییر می‌کند و توافقات آتی، احتمالا  نسبت به توافقنامه‌هایی که در حال حاضر به ما ارائه می‌کنند، نافع‌تر خواهد بود. تکرار می‌کنم: پیروزی کامل در جنگ سرد غیرممکن است. بنابراین، شایسته است که آن را در شرایط قابل قبول برای همه به اتمام رساند.       نویسنده: سرگی کاراگانف، رئیس دانشکده اقتصاد و سیاست جهانی دانشگاه تحقیقات ملی مدرسه عالی اقتصاد روسیه   منبع: تارنمای روسیه در سیاست جهانی   مترجم: رقیه کرامی نیا، دانش آموخته مطالعات روسیه، دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران        «آنچه در این متن آمده به معنی تأیید محتوای تحلیل نویسنده از سوی ایراس نیست»         ]]> سیاست خارجی Mon, 10 Sep 2018 04:15:30 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/article/3703/چگونگی-پیروزی-روسیه-جنگ-سرد تلاش های جدید جمهوری آذربایجان برای تغییر موازنه استراتژیک در قفقاز جنوبی http://www.iras.ir/fa/doc/article/3728/تلاش-های-جدید-جمهوری-آذربایجان-تغییر-موازنه-استراتژیک-قفقاز-جنوبی زمانی که هسته اولیه پیمان امنیت دسته جمعی به موجب «معاهده تاشکند» و با مشارکت فدراسیون روسیه، ارمنستان، قزاقستان، قرقیزستان، تاجیکستان و ازبکستان در 15 می  1992 بنیان نهاده شد، جمهوری آذربایجان تحت رهبری ایاز مطلب اف  (30 اوت 1991 تا 6 مارس 1992) در آن غایب بود و سیاست های ملی گرایانه ابوالفضل ایلچی بیگ  (16 ژوئن 1992 تا اول سپتامبر 1993) نیز اجازه حضور در این ساختار امنیتی روس محور را در فضای ملتهب پس از فروپاشی شوروی نمی داد. در نهایت در دوران ریاست جمهوری حیدرعلی اف بود که دولت آذربایجان به همراه دولت های گرجستان و بلاروس در سال 1993 میلادی با امضاء «معاهده تاشکند»  به «پیمان امنیت دسته جمعی»  ملحق شد. با وجود این، آذربایجان همراه با گرجستان و ازبکستان در پایان مدت زمان پنج ساله این پیمان در سال 1999 از تمدید آن خودداری نمود. مواردی مانند گلایه مندی و نارضایتی باکو از رویکرد روسیه در قبال مناقشه قره باغ، عملکرد گروه مینسک در روند مذاکرات صلح قره باغ، حضور پایگاه های نظامی روسی در ارمنستان و انتظار مداخله ناتو در مناقشه قره باغ پس از مداخله ناتو در بحران بالکان در سال 1999 (مشابه انتظار گرجستان برای مداخله ناتو در مناقشه های آبخازیا و اوستیای جنوبی) از جمله دلایل و انگیزه های مهم جمهوری آذربایجان برای عدم تمدید مجدد پیمان امنیت دسته جمعی در آن مقطع بود. پس از این تحول، مشارکت و همکاری جمهوری آذربایجان و گرجستان با ساختارهای یورو- آتلانتیکی به ویژه اتحادیه اروپا، پیمان ناتو، اتحاد ترابوزان، پیمان گوام و سازمان همکاری های اقتصادی دریای سیاه گسترش قابل توجهی یافت و با تخلیه پایگاه های نظامی روسیه در گرجستان پس از بحران اوت 2008 میلادی، تخلیه پایگاه راداری گاباله (قَبَله) آذربایجان از کارشناسان روسی در دسامبر 2012 و  نیز عدم عضویت جمهوری آذربایجان در اتحادیه اقتصادی اوراسیا گرایش تفلیس و باکو در حفظ فاصله از مسکو و نزدیکی بیشتر به غرب بیشتر از گذشته نمایان شد. عدم عضویت آذربایجان در پیمان امنیت دسته جمعی و اتحادیه اقتصادی اوراسیا از این جهت که پیوستگی جغرافیایی و ارتباط زمینی بین پیمان امنیت دسته جمعی و اتحادیه اقتصادی اوراسیا با منطقه قفقاز جنوبی و ارمنستان (به عنوان تنها کشور قفقازی عضو این دو سازمان) را قطع می کند، چالش بسیار مهمی را در عمل برای هماهنگی و همکاری بیشتر این دو نهاد منطقه ای روس محور ایجاد نموده است.   با چنین پیشینه و سوابقی است که موضوع بازگشت جمهوری آذربایجان به ترکیب سازمان امنیت دسته جمعی که در هفته های اخیر مطرح شده است، به صورت قابل توجهی در فضای سیاسی و رسانه ای جمهوری آذربایجان و نیز ارمنستان و روسیه بازتاب پیدا کرده و مورد توجه قرار گرفته است. در این رابطه، صریح ترین موضع از سوی علی حسین اف، رئیس «کمیته امور حقوقی و دولتمداری» مجلس جمهوری آذربایجان اتخاذ شد که اعلام نمود «­در چارچوب شرایط ژئوپلتیک جدید، می توان حضور جمهوری آذربایجان در سازمان پیمان امنیت جمعی را بررسی کرد». هر چند با وجود اظهارنظرهایی از این دست، تحقق عملی این امر یعنی عضویت آذربایجان در پیمان امنیت دسته جمعی که به منزله یک چرخش بسیار مهم و استراتژیکی در رویکرد دفاعی- امنیتی جمهوری آذربایجان خواهد بود، بسیار دشوار به نظر می رسد و لذا این امر به سادگی صورت نخواهد گرفت و منوط به موافقت تصمیم گیری در سطوح بالای قدرت در این کشور به ویژه شخص الهام علی اف خواهد بود. در صورتی که جمهوری آذربایجان بخواهد مدتی پس از ورود به این پیمان و با تغییر شرایط منطقه ای، مجدداً از آن خارج شود، در واقع تجربه ازبکستان دوران رهبری اسلام کریم اف را تکرار خواهد کرد که دو بار در مقاطع ١٩٩٩ و ٢٠١٣ از سازمان امنیت دسته جمعی خارج شد و با این اقدام، ضربه سختی به اعتبار و انسجام سیاست خارجی و دفاعی ازبکستان در آن مقطع وارد شد. بدیهی است که جمهوری آذربایجان با آگاهی از چنین پیشینه ای، درصدد تکرار تجربه ازبکستان در قبال سازمان امنیت دسته جمعی نخواهد بود و بسیار هوشیارانه و با احتیاط با این موضوع مواجه خواهد شد.   اما فراتر از مسائل یاد شده، این سوال و ابهام پیش می آید این است که چرا پس از دو دهه این موضوع مهم و استراتژیک مجدداً و در این مقطع زمانی مطرح شده است؟ و ابعاد و اهمیت آن چگونه قابل تحلیل است؟ به نظر می رسد برای پاسخ به پرسش های یاد شده، نباید سطح تحلیل را بر موضوع عضویت آذربایجان در سازمان پیمان امنیت دسته جمعی تقلیل داد و باید آن در زمینه و فضای کلان تری و در راستای کوشش های جدید جمهوری آذربایجان برای «تغییر موازنه استراتژیک» در منطقه قفقاز جنوبی مورد ارزیابی قرار داد که در این راستا می توان به چند نکته و دلیل مهم زیر اشاره نمود.   نخستین موضوع مهم «خروج از وضعیت تنهایی یا تنگنای استراتژیکی جمهوری آذربایجان» به واسطه عدم عضویت در ساختارهای منطقه ای روس محور یا یورو- آتلانتیکی است. در حالی که در دو دهه گذشته، ارمنستان با عضویت در جامعه کشورهای هم سود، پیمان امنیت دسته جمعی، اتحادیه اقتصادی اوراسیا و نیز حضور نظامیان روسی در دو پایگاه نظامی 102 ایروان و گیومری عملاً در مدار ساختارهای منطقه ای روس محور قرار گرفته است و جمهوری گرجستان نیز با خروج از پیمان امنیت دسته جمعی (1999) و جامعه کشورهای هم سود (2008)، عضویت در پیمان امنیتی گوام، قطع روابط دیپلماتیک با روسیه و گسترش شایان توجه روابط با اتحادیه اروپا و پیمان ناتو عملاً در مدار ساختارهای منطقه ای غربی قرار گرفته است، جمهوری آذربایجان با حفظ عضویت جامعه کشورهای هم سود، خروج از پیمان امنیت دسته جمعی، عدم عضویت در اتحادیه اقتصادی اوراسیا و عدم توسعه مناسبات با پیمان ناتو و اتحادیه اروپا (در سطح گرجستان) در وضعیت میانه ای قرار گرفته است. هرچند مقامات و کارشناسان جمهوری آذربایجان از این شرایط به عنوان «رویکرد متوازن» این کشور یاد می کنند و به طراحی «مکانیسم های چندجانبه» بین آذربایجان- روسیه- ایران، آذربایجان- ترکیه و ترکمنستان، آذربایجان- ترکیه و گرجستان را به منزله نماد این رویکرد متوازن اشاره می کنند، اما واقعیت این است که جمهوری آذربایجان در این وضعیت میانه، از نوعی تنهایی استراتژیک رنج می برد که با توجه به شرایط پرالتهاب حاکم بر منطقه خاورمیانه، سطح و نیازی فراتر از روابط راهبردی دوجانبه بین آذربایجان و ترکیه و روابط میانه و متوسط آذربایجان با روسیه (همکاری های دفاعی و تسلیحاتی) و نیز اتحادیه اروپا (طرح مشارکت شرقی) و پیمان ناتو (برنامه انفرادی ناتو) را می طلبد. زمانی که آذربایجان می بیند با وجود تغییرات بسیار گسترده و بنیادینی که گرجستان مسیحی در زمینه اصلاحات سیاسی، اقتصادی، مبارزه با فساد و تغییر زیرساخت های دفاعی روسی به غربی برداشته است، پرچم های اتحادیه اروپا در سرتاسر پایتخت گرجستان برافراشته است و موضوع عضویت گرجستان در اتحادیه اروپا و ناتو در تمامی اسناد رسمی و فرادستی این کشور به عنوان یک اولویت و هدف راهبری مورد تاکید قرار گرفته است، اما همچنان دورنمای عضویت این کشور در این دو ساختار منطقه ای روشن نیست و آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان نیز در سفر هفته گشذشته به تفلیس صراحتاً اعلام می کند که «عضویت گرجستان در آینده نزدیک در ناتو امکان پذیر نیست و در این مورد نمی‌توانم قولی بدهم»، جمهوری آذربایجان ِمسلمانِ شیعی که با مشکلات متعددی در زمینه حوزه سیاسی و اقتصادی به ویژه سطح بالای فساد و رانت و عدم شفافیت و رقابت پذیری و نیز عدم تغییر و تحول قابل توجه در تغییر زیرساخت ها و استانداردهای دفاعی روسی به غربی نیز مواجه است، دورنمای عضویت این کشور در اتحادیه اروپا و ناتو تا چه میزان دشوار و غیر واقع بینانه است. هر سه کشور منطقه قفقاز جنوبی با مناقشه های قومی حل نشده، منجمد و وضعیت نه جنگ، نه صلح مواجه هستند و تجربه دوران حیدر علی اف و ادوارد شواردنادزه در سال ١٩٩٩، تجربه میخائیل ساکاشویلی در جنگ پنج روزه اوت ٢٠٠٨ و تجربه جنگ چهار روزه قره باغ در آوریل ٢٠١٦ به روشنی گویای این واقعیت است که پیمان ناتو علاقه ای به ورود و مداخله مستقیم در منطقه قفقاز ندارد و اگر عضویت کشوری مانند گرجستان در ناتو به تعبیر مِرکل در آینده نزدیک ممکن نیست، این امر برای ارمنستان و آذربایجان به مراتب سخت تر و پیچیده تر است. لذا این احتمال وجود دارد که موضوع عضویت آذربایجان در پیمان امنیت دسته جمعی، به دلیل پایان بخشیدن به تنهایی استراتژیک و خروج از وضعیت میانه همکاری های دفاعی و امنیتی این کشور با روسیه و پیمان ناتو باشد یا حداقل پیامی به غرب باشد که در صورت عدم جدیت در همکاری های نهادهای یورو- آتلانتیکی به ویژه ناتو، جمهوری آذربایجان مسیر روسیه و نهادهایی همانند پیمان امنیت دسته جمعی را در پیش خواهد گرفت و از این طریق درصدد تغییر وضعیت «تنهایی یا تنگنای استراتژیکی» خود برخواهد آمد.   نکته دوم، «امضای کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر» در 12 آگوست 2018 میلادی (21 مرداد 1397) در شهر بندری آکتائو قزاقستان است که تاثیر دوگانه ای را بر محیط امنیتی و فضای استراتژیکی جمهوری آذربایجان به دنبال داشته است که برآیند آن نزدیکی و همکاری امنیتی و دفاعی این کشور با فدراسیون روسیه خواهد بود. در کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر بر مواردی مانند «عدم حضور نیروهای مسلحی که به طرف‌ها تعلق ندارند در دریای خزر» (بند ٦ ماده ٣) و «در اختیار قرار ندادن قلمرو خود توسط هریک از طرف‌ها به سایر دولت‌ها برای ارتکاب تجاوز و انجام سایر اقدامات نظامی علیه هرطرف»‌ (بند ٧ ماده ٣) تاکید شده است که عملاً راه برای ورود و استقرار نیروی نظامی فرامنطقه­ای از جمله آمریکا، ترکیه و ناتو در منطقه خزر از جمله در مناطق ساحلی جمهوری آذربایجان می بندد که با توجه به پیشینه همکاری های دفاعی- امنیتی جمهوری آذربایجان با طرف های یاد شده از جمله طرح انتقال احتمالی پایگاه اینجرلیک ترکیه به شبه جزیره آبشوران بسیار حائز اهمیت است. در چنین شرایطی، جمهوری آذربایجان برای تامین امنیت خزر به ویژه امنیت خطوط انتقال انرژی و سکوها و پایانه های نفت و گاز مستقر در دریای خزر دیگر نمی تواند بر روی ظرفیت ها و توانایی های ناتو و دیگر قدرت های فرامنطقه ای حسابی باز کند و این امر به نوبه خود بر محدودیت های همکاری آذربایجان با ناتو می افزاید و موجب تشدید وضعیت «تنهایی یا تنگنای استراتژیکی» یا حداقل وضعیت میانه و متوسط همکاری های دفاعی و امنیتی این کشور با پیمان ناتو خواهد شد و در چنین شرایطی، طرح موضوع عضویت مجدد جمهوری آذربایجان در پیمان امنیت دسته جمعی می تواند از این زاویه به ارسال سیگنالی مثبت به مسکو از سوی باکو تعبیر شود تا جمهوری آذربایجان بتواند در روند شکل گیری فضای امنیتی جدید در حوزه خزر در همکاری با روسیه، موازنه استراتژیکی را در راستای منافع خود شکل دهد.   اما از سویی دیگر، کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر در مواد ١١، ١٢ و ١٤ به موضوع ساخت خطوط لوله‌های زیر دریایی ورود پیدا کرده است که عملاً راه برای اجرای طرح ترانس خزر پس از نزدیک به دو دهه ابهام و اختلافِ نظرِ کشورهای ساحلی خزر فراهم نموده است. طرحی که انتقال منابع نفتی قزاقستان و منابع گازی ترکمنستان را از بنادر آکتائو و ترکمن باشی از بستر دریای خزر به بندر باکو در جمهوری آذربایجان، گرجستان، ترکیه و سپس اروپا مد نظر قرار دارد. در این بین، روشن است که به رسمیت شناخته شدن به موضوع ساخت خطوط لوله‌های زیر دریایی در کنوانسیون رژیم حقوقی خزر بدون چراغ سبز و موافقت روسیه عملاً امکان پذیر نبوده است و لذا جمهوری آذربایجان در زمینه اجرای این طرح به نوعی باید زمینه سرمایه گذاری شرکت های روسی را فراهم نماید. امضای بیش از ۱۰ سند همکاری بین روسیه و جمهوری آذربایجان در زمینه های مختلف از جمله مطالعه مشترک بلوک نفت و گاز در منطقه گاشاداش و بخش شمالی به جزیره آبشوران در خاک جمهوری آذربایجان به موازات معامله تسلیحاتی به ارزش 5 میلیارد دلار که در دیدار اخیر الهام علی و ولادمیر پوتین در سوچی روسیه (اول سپتامبر 2018) صورت گرفت، به روشنی گویای همین امر است. بنابراین همکاری نزدیک آذربایجان و روسیه در زمینه انرژی حوزه خزر به ویژه اجرای طرح ترانس خزر در حال شکل گیری است، به موازات محدودیت هایی که کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر برای حضور نیروهای فرامنطقه ای در ترتیبات منطقه ای خزر در نظر گرفته است، جمهوری آذربایجان را در محیط و فضای استراتژیکی جدیدی قرار می دهد که طرح موضوع عضویت احتمالی این کشور در سازمان پیمان امنیت دسته جمعی در این راستا قابل تحلیل است. به نظر می رسد جمهوری آذربایجان با بهره گیری حداکثری از شرایط موجود با اعتماد به نفس به مراتب بیشتر از گذشته درصدد تغییر موازنه استراتژیک به نفع خود و به ویژه در تقابل با ارمنستان برآمده است که در بیست و پنج سال گذشته همواره محروم از عبور خطوط انتقال انرژی در سطح منطقه قفقاز و مناطق پیرامونی آن بوده است.   نکته سوم، «تسریع روند حل و فصل مناقشه قره باغ در چهارچوب یک مکانیسم روسی» و «اعمال فشار بر گروه مینسک» است که می تواند از جمله دلایل و انگیزه های قابل تصور برای طرح بازگشت جمهوری آذربایجان به پیمان امنیت دسته جمعی در نظر گرفته شود. عملکرد گروه مینسک (فرانسه، آمریکا و روسیه) و  بی نتیجه بودن بیش از دو دهه مذاکره فرسایشی، یاس و نا امیدی افکار عمومی، نخبگان و رهبران جمهوری آذربایجان را در پی داشته است. جمهوری آذربایجان همواره منتقد ترکیب گروه مینسک بوده است. سه کشور روسیه، آمریکا و فرانسه به ترتیب با 2 میلیون، 1 میلیون و 500 هزار نفر ارمنی، بزرگ ترین جوامع میزبان دیاسپورای ارمنی به شمار می روند و این امر به موازات حضور سه کشور مسیحی در کنار ارمنستان، وجود نمایندگی سیاسی جمهوری خودمختار قره باغ در پاریس و نیویورک و حضور نظامیان روسی در دو پایگاه 102 ایروان و گیومری، عملاً کفه ترازوی گروه مینسک را به نفع ارمنستان و به ضرر آذربایجان تغییر داده است. بدیهی است در چنین شرایطی، دولت آذربایجان با پیشنهاد نیکول پاشینیان در رابطه با حضور نمایندگان منطقه قره باغ در مذاکرات صلح قره باغ در چهارچوب گروه مینسک و بازگشت به الگوی مذاکرات در دوران ریاست جمهوری لئون ترپطروسیان مخالفت کند.   مجموع این شرایط و نارضایتی از ترکیب و عملکرد گروه مینسک سازمان امنیت و همکاری اروپا موجب شده است این نگرش سنتی و قدیمی که «راه حل بحران قره باغ در دست روس هاست» و «تنها روسیه می تواند با فشار بر ارمنستان به این مناقشه پایان دهد» بیش از گذشته در فضای سیاسی و رسانه ای جمهوری آذربایجان مطرح شود. علی حسین اف، رئیس کمیته امور حقوقی و دولتمداری مجلس جمهوری آذربایجان نیز در اظهارات خود به این نکته اشاره می کند که «­گرچه جمهوری آذربایجان ماهیتاً متحد استراتژیک روسیه است، اما به طور رسمی دارای این موقعیت نیست و این نیز جمهوری آذربایجان را در وضعیت متفاوتی با ارمنستان قرار می دهد. اگر جمهوری آذربایجان به  سازمان پیمان امنیت جمعی بپیوندد، مناقشه قره باغ کوهستانی برای روسیه­، به مناقشه ای میان دو عضو این سازمان تبدیل می شود و موجب خواهد شد که روسیه تلاش های خود برای حل این مناقشه را فعال تر کند». طی سال های اخیر اخبار مختلف و پراکنده‌ای نیز از طرح صلح مرحله‌ای و جدید روس‌ها درقبال منطقه قره‌باغ منتشر شده است. این طرح صلح در واقع ترکیبی از اصول مادرید مصوب گروه مینسک سازمان امنیت و همکاری اروپا در سال 2007 میلادی و طرح صلح غازان روسیه در سال 2011 میلادی است. به موجب این طرح پیشنهادی که چند سالی است روس‌ها درحال پیگیری و رایزنی آن هستند، ابتدا پنج منطقه از هفت منطقه پیرامون قره‌باغ طی سه مرحله به حاکمیت جمهوری آذربایجان بازخواهد گشت، سپس در مرحله بعدی در رابطه با دو منطقه باقیمانده تعیین تکلیف خواهد شد.   در این بین، تحولات سیاسی ارمنستان نیز موجب افزایش شایان توجه تحرکات جمهوری آذربایجان و روسیه در منطقه قره باغ شده است که در کنار طرح موضوع عضویت احتمالی آذربایجان در پیمان امنیت دسته جمعی به عنوان اهرم فشاری علیه ارمنستان و تغییر موازنه استراتژیک در قره باغ به سود باکو تعبیر شود. جمهوری آذربایجان تاثیر بی ثباتی سیاسی داخلی بر روند تحولات میدانی و موازنه استراتژیکی در مناقشه قره باغ را به خوبی درک می کند. چرا که خوجالی در زمان ریاست جمهوری ایاز مطلب­اف، شوشا و لاچین در در دوره یعقوب محمد­اف، کلبجر در زمان ایلچی بیگ و آغ دام و فضولی نیز در دوره جایگزینی حیدر علی­اف به جای ایلچی بیگ و در مقطع حمله صورت حسین اف به باکو به تصرف نیروهای ارمنی در آمد و همین امر به روشنی گویای تاثیر بی­ثباتی سیاسی سال های ابتدایی استقلال در جمهوری آذربایجان بر وضعیت مناقشه قره­باغ است. به همین دلیل در شرایطی که جمهوری آذربایجان به موازات ثبات سیاسی از بودجه دفاعی 10 به 1 در مقابل ارمنستان (4 میلیار دلار بودجه تقریبی دفاعی در مقابل 400 میلیون دلار) برخوردار است، تحولات سیاسی و اعتراضات داخلی در ارمنستان را به منزله فرصت مناسبی برای جبران گذشته و تغییر موازانه استراتژیک در قبال منطقه مورد مناقشه قره باغ می بیند.   به طور مشخص، دو تحرک سیاسی و نظامی از سوی جمهوری آذربایجان در قبال منطقه قره باغ و نیز منطقه نخجوان در ماه های اخیر بسیار شایان توجه بود. نخستین تحول مهم، انتشار اخباری در رابطه با تحرکات نظامی ارتش جمهوری آذربایجان در منطقه خودمختار نخجوان در خرداد ماه ١٣٩٧ بود. بدین ترتیب که فرماندهی نیروی نظامی جمهوری آذربایجان مستقر در جمهوری خودمختار نخجوان (منطقه برونگان و جدا از سرزمین اصلی جمهوری آذربایجان) در ٢١ خرداد ١٣٩٧گزارش داد که نیرو‌های جمهوری آذربایجان در یک عملیات نظامی ۱۱ هزار هکتار از اراضی مرزی نخجوان با ارمنستان را تحت کنترل خود در آوردند. طبق این گزارش، در این عملیات نظامی، روستا‌های «گونوت»، «آرپا» و «دره لیز» شهرستان «شرور» نخجوان را که از سال ۱۹۹۲ میلادی تحت کنترل نیروهای ارمنستان بود، و نیز چند بلندی استراتژیک از جمله «آق بولاق»، «قیزیل قایا» و «مهری داغ» در مجاورت روستای «گونوت» به تصرف ارتش آذربایجان درآمد که در مجموع بیش از ١١ هزار هکتار از نقاط مرزی نخجوان با ارمنستان را شامل می شود. عملیات اخیر نظامی در منطقه نخجوان، دومین تحول مهم نظامی و میدانی در سطح منطقه پس از وقوع جنگ چهار روزه در قره­باغ در آوریل ٢٠١٦ (فروردین ١٣٩٥) محسوب می شود که در جریان آن ارتش آذربایجان مدعی آزادسازی بیش از ٨٠٠ کیلومتر از اراضی منطقه شده بود و در مقابل دولت و ارتش ارمنستان این گزارش دولت آذربایجان را رد کرده بودند. به هر ترتیب، صرف نظر از میزان دقیق این گزارش ها، نفس تحرکات نظامی و میدانی در منطقه نخجوان و در مجاورت منطقه مورد مناقشه قره باغ در بستر تحولات سیاسی اخیر ارمنستان بسیار شایان توجه و قابل تامل است.   دومین تحول مهم، برگزاری کنفرانسی تحت عنوان «محور ژئوپولیتیک باکو – مسکو: آذربایجان تنها متحد روسیه در قفقاز جنوبی» در منطقه "له له تپه" در روستای "جوجوق مرجانلی" شهر جبرائیل در اول جولای ٢٠١٨ (دهم تیر ١٣٩٧) بود که در جریان جنگ چهار روزه قره باغ در آوریل ٢٠١٦ به تصرف ارتش جمهوری آذربایجان درآمده بود. کنفرانس قبلی (٢٠١٧) در مسکو برگزار شده بود. نکته بسیار شایان توجه در کنفرانس جوجوق مرجانلی­، حضور چهره های سرشناسی از سیاستمداران روسی از جمله دمیتری ساولیو، عضو حزب حاکم "روسیه واحد" و رئیس کمیته مبارزه با فساد دومای دولتی روسیه، آلکسی یزوبوف نماینده دوما، آلکساندر دوگین رهبر جنبش بین المللی اوراسیا، ماکسیم شوچنکوف، روزنامه نگار برجسته، یوگنی باروسکی، مدیر مؤسسه میراث و سرگی کوماروف، رئیس یکی از دپارتمان های دانشگاه بین المللی مسکو بود که در سخنان خود بر اهمیت جایگاه جمهوری آذربایجان برای فدراسیون روسیه تأکید کردند. نکته شایان توجه از نظر زمانی، برگزاری این کنفرانس به فاصله دو هفته پس از شرکت نیکول پاشینیان در کنفرانس اجلاس سران ناتو در بروکسل در ١٤ جولای ٢٠١٨ (٢٣ تیر ١٣٩٧) بود که این احتمال را تقویت می­کند که  حضور چهره­های سیاسی و نخبگان روسی در کنفرانس با موضوع قره باغ آن هم در منطقه ای کوچک منطقه همانند "له له تپه" در روستای "جوجوق مرجانلی" شهر جبرائیل جمهوری آذربایجان نمی تواند تصادفی و اتفاقی باشد و می توان آن را به منزله سیگنالی از سوی مسکو به ایروان در رابطه با پیامدهای نزدیکی بیش از حد به جهان غرب مورد ارزیابی قرار داد.   در نهایت نکته چهارم، طرح موضوع عضویت احتمالی جمهوری آذربایجان در پیمان امنیت دسته جمعی می تواند به عنوان «اهرم فشاری علیه ارمنستان» در همکاری و هماهنگی با فدراسیون روسیه تلقی شود. تاکید نیکول پاشینیان برای ایجاد توازن در روابط ارمنستان با روسیه و جهان غرب، شرکت نیکول پاشینیان در کنفرانس اجلاس سران ناتو در بروکسل در ١٤ جولای ٢٠١٨ (٢٣ تیر ١٣٩٧)، بازداشت یوری خاچاطوروف، دبیر کل فعلی سازمان پیمان امنیت جمعی که به همراه روبرت کوچاریان بازداشت شد و ناراحتی و اعتراض شدید مسکو را در پی داشت و تهدید ارمنستان به وتوی عضویت احتمالی جمهوری آذربایجان در سازمان پیمان امنیت دسته جمعی، این احتمال را تقویت می کند که طرح موضوع عضویت احتمالی جمهوری آذربایجان در پیمان امنیت دسته جمعی، واکنشی هماهنگ از سوی باکو و مسکو به تحولات سیاسی چند ماه اخیر ارمنستان باشد. در واقع، جمهوری آذربایجان می کوشد همسو با مواضع روسیه فشارهای سیاسی و امنیتی بر ارمنستان را تشدید نموده و با بهره گیری از شرایط موجود، موازانه استراتژیک را در سطحی بالاتر به نفع خود تغییر دهد. نحوه واکنش مقامات ارمنستان نیز در چند ماه گذشته موید دهمین امر است و نیکول پاشینیان که برخلاف رهبران گذشته ارمنستان دارای اصالت قره باغی (به تعبیر ارامنه آرتساخ) نیست و اهل شهر ایجوان در شمال شرق ایروان است، در نخستین سفر خارجی خود در مسئولیت نخست وزیری به منطقه خودمختار قره باغ سفر می کند و بر حمایت مجدد و همه جانبه ارمنستان از این منطقه تاکید می کند.      موضوع بازگشت جمهوری آذربایجان به ترکیب  سازمان پیمان امنیت دسته جمعی که در چند هفته اخیر مطرح شده است، بیش از آن که در عمل جنبه واقعیت داشته باشد، بخشی از کوشش فراگیر این کشور در تغییر موازانه استراتژیک در منطقه قفقاز جنوبی است. به نظر می رسد «خروج از وضعیت تنهایی یا تنگنای استراتژیکی جمهوری آذربایجان»، «امضای کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر»، «تسریع روند حل و فصل مناقشه قره باغ در چهارچوب یک مکانیسم روسی» و «اعمال فشار بر گروه مینسک» و «اهرم فشار مشترک آذربایجان و روسیه علیه ارمنستان» از جمله دلایل و انگیزه هایی است که موجب طرح موضوع عضویت مجدد جمهوری آذربایجان در سازمان پیمان امنیت دسته جمعی در این مقطع زمانی شده است. برای عملی شدن این ایده که به منزله چرخش استراتژیکی بسیار مهمی در رویکرد کلان سیاست خارجی و دفاعی جمهوری آذربایجان به شمار می رود، دلایل و انگیزه هایی به مراتب بالاتر، جدی تر و عملی تر نیاز است. بنابراین، بسیار بعید و دور از ذهن به نظر می رسد که باکو بخواهد بدون دریافت امتیاز قابل ملاحظه از سوی روسیه به ویژه در رابطه با وضعیت مناقشه قره باغ به عضویت در سازمان پیمان امنیت دسته جمعی و اتحادیه اقتصادی اوراسیا رضایت دهد. روند آینده تحولات منطقه به ویژه تحولات داخلی و سیاسی ارمنستان و تحولات میدانی قره باغ نشان خواهد داد که روسیه تا چه میزان حاضر به اعطای امتیازاتی به باکو است که ترغیب کننده عضویت جمهوری آذربایجان در سازمان پیمان امنیت دسته جمعی و اتحادیه اقتصادی اوراسیا باشد.       نویسنده: ولی کوزه گر کالجی، عضو شورای علمی موسسه مطالعات ایران و اوراسیا (ایراس)         ]]> ولی کوزه گر کالجی سیاست خارجی Fri, 07 Sep 2018 19:06:10 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/article/3728/تلاش-های-جدید-جمهوری-آذربایجان-تغییر-موازنه-استراتژیک-قفقاز-جنوبی سفر آنگلا مرکل به قفقاز جنوبی؛ ضرورت رویکرد متوازن ایران در عرصه دیپلماسی http://www.iras.ir/fa/doc/note/3717/سفر-آنگلا-مرکل-قفقاز-جنوبی-ضرورت-رویکرد-متوازن-ایران-عرصه-دیپلماسی سفر دوره ای آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان به منطقه قفقاز جنوبی (23-25 اوت 2018 / 1-3 شهریور 1397) از جنبه های مختلف حائز اهمیت است. مقطع زمانی سفر دوره ای صدراعظم آلمان به قفقاز جنوبی پس از دیدار مرکل و پوتین در برلین، موضوع عضویت گرجستان در اتحادیه اروپا و ناتو با توجه به وضعیت مناطق آبخازیا و اوستیای جنوبی و حساسیت شدید روسیه، نارضایتی آلمان از وضعیت مهاجران و پناهندگان گرجی در این کشور (به ویژه پس از لغو ویزای شینگن برای شهروندان گرجی از ژانویه 2017)، سفر نخستین مقام بلندپایه غربی به ارمنستان پس از تحولات سیاسی و جنبش اعتراضی و مردمی این کشور و به قدرت رسیدن نیکول پاشینیان، افتتاح خط لوله انتقال گاز تاناپ و افزایش نقش جمهوری آذربایجان در کریدور جنوبی انتقال انرژی به اروپا و عدم اجازه ورود دولت آذربایجان به آلبرت وایلر، نماینده پارلمان آلمان که در خلال سال های ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۶ به منطقه قره باغ سفر کرده بود، از جمله موضوعاتی است که موجب اهمیت سفر آنگلا مرکل به قفقاز جنوبی شده است که بررسی ابعاد آن نیازمند تحلیل مستقلی است.   اما آنچه که سفر دوره ای صدراعظم آلمان به سه کشور منطقه قفقاز جنوبی را شایان توجه می سازد، برنامه ریزی دستگاه دیپلماسی این کشور برای دیدار هم زمان آنگلا مرکل از هر سه کشور منطقه است که پیش از این از سوی دیگر رهبران و مقامات ارشد غربی نیز شاهد اتخاذ رویکرد مشابهی بوده ایم. چنانچه فرانسوا اولاند، رئیس جمهور سابق فرانسه در سفر خود به منطقه قفقاز جنوبی در می 2014 به هر سه کشور ارمنستان، جمهوری آذربایجان و گرجستان سفر نمود که به روشنی گویای برپایی یک سفر دوره­ای و تور دیپلماتیک از سوی پاریس در قفقاز جنوبی است. در رویکردی تقریباً مشابه، سرجو ماتارلا، رئیس جمهوری ایتالیا نیز پس از دیدار از ارمنستان در 6 آوریل 2018 به فاصه زمانی اندکی در 17 جولای 2018 به گرجستان و در 18 جولای 2018 به جمهوری آذربایجان سفر نمود که این چینش نیز به روشنی گویای رویکرد متوازن ایتالیا نسبت به سه کشور منطقه قفقاز جنوبی است. حتی سفر پاپ فرانسیس رهبر مسیحیان کاتولیک جهان به قفقاز جنوبی نیز از چنین رویکرد متوازنی تبعیت نموده است. به گونه ای که پاپ پس از دیدار از ارمنستان در جولای 2018 به فاصله کوتاهی در سپتامبر 2018 به گرجستان و جمهوری آذربایجان سفر نمود. مقامات روسی نیز تا پیش از بحران اوت 2008 گرجستان به همین ترتیب عمل می کردند و پس از قطع روابط دیپلماتیک مسکو با تفلیس نیز همواره در صدد حفظ رویکرد متوازن در قبال باکو و ایروان بوده اند. به عنوان مثال، پس از جنگ چهار روزه قره باغ در آوریل 2016، دیمتری مدودف، نخست وزیر روسیه برای رایزنی و مشورت با طرف های ارمنی و آذری هم زمان به ارمنستان و جمهوری آذربایجان سفر نمود.   مجموع این تحرکات دیپلماتیک از سوی کشورهای مختلف، یک بار دیگر ضرورت مدیریت رویکرد متوازن دیپلماسی ایران در قبال منطقه قفقاز جنوبی را نشان می دهد. اهمیت مضاعف این موضوع برای ایران در مقایسه با کشورهایی مانند روسیه، آلمان و ایتالیا این نکته مهم است که در حال حاضر، از بین سه همسایه جغرافیایی بلافصل منطقه قفقاز یعنی ایران، روسیه و ترکیه، تنها ایران است که با هر سه کشور ارمنستان، جمهوری آذربایجان و جمهوری گرجستان دارای روابط دیپلماتیک است. روابط ترکیه با ارمنستان به دلیل مناقشه قره­باغ از سال 1992 میلادی تاکنون قطع است و روابط روسیه با گرجستان نیز بعد از مداخله نظامی روسیه در مناطق آبخازیا و اوستیای جنوبی از اوت 2008 میلادی تاکنون قطع است. نفس همین موضوع، ظرفیت ارزشمندی را در اختیار ایران برای اتخاذ یک رویکرد متوازن در عرصه دیپلماتیک در منطقه قفقاز جنوبی قرار می دهد که بسیاری از رقبای منطقه ای ایران از این ظرفیت محروم هستند.   پیشینه سیاست خارجی ایران نیز گویای این واقعیت است که رویکرد تقریباً متوازن ایران در این منطقه از دوران ریاست جمهوری مرحوم هاشمی رفسنجانی به بعد روند نامتوازن­ تری به خود گرفت و این روند همچنان ادامه دارد. جلوه بارز رویکرد متوازن ایران در قفقاز جنوبی در دوران ریاست جمهوری مرحوم هاشمی رفسنجانی، میانجی­گری میان جمهوری ارمنستان و جمهوری آذربایجان بود که در این راستا مقامات ارشد ایرانی به ویژه علی اکبر ولایتی و محمود واعظی، سفرهای متعدد و هم زمانی را به باکو و ایروان انجام می دادند. دیدار حسن حبیبی، معاون اول وقت رئیس جمهوری ایران به فاصله کمتر از سه ماه از باکو (28 اکتبر 1996)، تفلیس (4 نوامبر 1996) و ایروان (دسامبر 1996) و سفر هم زمان علی­ اکبر ولایتی به ایروان و باکو در آوریل 1997 میلادی به روشنی گویای اتخاذ رویکرد تقریباً متوازن ایران در عرصه مناسبات دیپلماتیک در قبال هر سه کشور ارمنستان، جمهوری آذربایجان و گرجستان در این مقطع است. در رابطه با جمهوری گرجستان نیز تحرکات دیپلماتیک ایران در ان مقطع شایان توجه بود. ادوارد شوارد نادزه رئیس جمهور وقت گرجستان در سال 1993 از ایران دیدار نمود و هاشمی رفسنجانی نیز در آوریل 1995 به گرجستان سفر نمود که آخرین سفر رئیس جمهوری ایران به گرجستان از آن مقطع تاکنون به شمار می رود.   در دوران هشت ساله ریاست جمهوری سید محمد خاتمی (1376- 1384) مناسبات ایران با جمهوری های قفقاز جنوبی ادامه یافت؛ هر چند از روند نسبتاً متوازن دوران هاشمی رفسنجانی فاصله گرفت. در این مقطع، روسای جمهور ارمنستان (2 بار)، جمهوری آذربایجان (3 بار) و جمهوری گرجستان (1 بار) به ایران سفر کردند اما رئیس جمهوری ایران تنها به جمهوری آذربایجان و ارمنستان سفر نمود و با وجود دیدار میخائیل ساکاشویلی از تهران، دیداری از تفلیس در سطح رئیس جمهوری صورت نگرفت و به جای آن، معاون اول رئیس جمهوری (محمدرضا عارف) به گرجستان سفر نمود. در دوران هشت ساله ریاست جمهوری محمود احمدی­نژاد (1384-1392)، مناسبات ایران و سه کشور قفقاز جنوبی روند نامتوازن تری به خود گرفت. در این مقطع هر یک از روسای جمهور ارمنستان و جمهوری آذربایجان دو بار از ایران دیدند که البته تنها یک دیدار رئیس جمهور آذربایجان در سطح دو جانبه (10 مارس 2009) بود و دیدار دیگر به شرکت الهام علی­ اف در دومین اجلاس سران کشورهای ساحلی دریای خزر در تهران (16 اکتبر 2007) بر می­گشت که در مقایسه با 3 سفر رئیس جمهوری آذربایجان به ایران در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی کاهش محسوسی را نشان می دهد. در مقابل، محمود احمدی نژاد نیز  نیز 3 بار به ارمنستان و 4 بار به جمهوری آذربایجان سفر نمود. با این تفاوت که هر سه دیدار رئیس جمهور ایران از ارمنستان در سطح دو جانبه بود اما تنها دو دیدار از باکو و نخجوان در سطح دو جانبه و دو دیدار دیگر در سطح چند جانبه و مربوط به شرکت رئیس جمهور ایران دو اجلاس سران اکو در جمهوری آذربایجان در 5 می 2006 و 15 اکتبر 2012 میلادی بود. اما در این مقطع، هیچ دیدار متقابلی میان روسای جمهور ایران و جمهوری گرجستان در تهران و تفلیس صورت نگرفت و با وجود دیدار میخائیل ساکاشویلی و محمود احمدی نژاد در حاشیه اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک در شهریور 1384 (سپتامبر 2006) و مباحثی که در رابطه با دیدار متقابل روسای جمهور دو کشور در آینده مطرح شد، اما تا پایان ریاست جمهوری محمود احمدی­نژاد (اوت 2013) و میخائیل ساکشویلی (نوامبر 2013) دیداری میان آن­ها صورت نگرفت که به موازات عدم دیدار نخست­ وزیر و رئیس پارلمان گرجستان از ایران و عدم دیدار معاون اول رئیس جمهور و رئیس مجلس شورای اسلامی از گرجستان، گویای کاهش سطح مناسبات تهران و تفلیس نسبت به دوران قبل بود که بخش مهمی از آن نتیجه تشدید رویکردهای غرب گرایانه در گرجستان پس از دو تحول مهم انقلاب گل رز 2003 و بحران اوت 2008 و نیز افزایش تنش در روابط ایران و جهان غرب در رابطه با پرونده هسته ای ایران بود.   با انتخاب حسن روحانی به عنوان رئیس جمهور جدید ایران در سال 1392 (2013 میلادی) با وجود تحولات مثبتی که در سیاست خارجی ایران در قبال جمهوری­های قفقاز جنوبی ایجاد شد، اما عملاً رویکرد نامتوازن گذشته ادامه یافت. روابط ایران و جمهوری آذربایجان در دوران ریاست جمهوری حسن روحانی به صورت قابل توجهی توسعه یافت که نماد بارز آن بیش از 6 دیدار دو جانبه (3 سفر الهام علی­اف به تهران و 3 سفر حسن روحانی به باکو) و نیز 5 دیدار چند جانبه در استانبول (سیزدهمین اجلاس سران کشورهای عضو سازمان همکاری اسلامی)، نیویورک (اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد) و داووس (چهل و چهارمین اجلاس مجمع جهانی اقتصاد)، تهران (اجلاس سه‌جانبه سران کشورهای ایران، روسیه و آذربایجان) و اکتائو (اجلاس سران پنج کشور ساحلی دریای خزر در قزاقستان) و شکل­ گیری مکانیسم سه جانبه ایران-جمهوری آذربایجان-روسیه برای تحقق کریدور شمال-جنوب به ویژه با اتصال شبکه ریلی سه کشور نیز نشانه دیگری از توسعه مناسبات تهران-باکو بود.   اما در مقابل، روابط ایران و ارمنستان نسبت به جمهوری آذربایجان توسعه متوازنی را در این مقطع تجربه نکرد. حسن روحانی از مرداد 1392 (اوت 2013 میلادی) تا کنون (شهریور 1397) تنها یک بار و در آذر 1395 (دسامبر 2016 میلادی) به ارمنستان سفر کرده است. این در حالی است که سرژ سارگسیان، رئیس جمهور ارمنستان تنها رئیس جمهور کشورهای منطقه قفقاز جنوبی بود که در هر دو مراسم تحلیف حسن روحانی در مرداد 1392 (اوت 2013) و مرداد 1396 (اوت 2017) شرکت کرده بود. هر چند سفر اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهوری ایران به ایروان در اکتبر 2015 میلادی و چند سفر جواد ظریف، وزیر امور خارجه ایران تا اندازه­ای از شکاف ایجاد شده در روابط نامتوازن ایران با جمهوری آذربایجان و ارمنستان کاست، اما با توجه به 11 دیدار دو جانبه و چند جانبه روسای جمهور ایران و جمهوری آذربایجان در مقابل 3 دیدار روسای جمهور ایران و ارمنستان، نسبت به دوره­های قبل این عدم توازن بیشتری در سطح کلان عرصه دیپلماسی شکل گرفت.    در رابطه با جمهوری گرجستان نیز با وجود تحولات مثبتی که در روابط تهران و تفلیس در چند سال اخیر روی داده است، آثار این رویکرد نامتوازن هنوز مشاهده می شود. بعد از سفر مرحوم هاشمی رفسنجانی، رئیس جمهور وقت ایران به تفلیس در آوریل ١٩٩٥ میلادی و سفر میخائیل ساکاشویلی، رئیس جمهور وقت گرجستان به تهران در اوت ٢٠٠٤ میلادی، دیگر دیداری میان روسای جمهور ایران و گرجستان در پایتخت های دو کشور صورت نگرفته است. در دولت حسن روحانی نیز، گرجستان در منطقه قفقاز جنوبی تنها کشوری است که رئیس جمهور ایران در شش سال گذشته دیدار دو جانبه ای با رئیس جمهور این کشور (گئورگی مارگولاشویلی) در تهران یا تفلیس نداشته است.   هر چند تردیدی نیست که در دو دهه گذشته، مناسبات ایران و جمهوری های قفقاز جنوبی در سطوح مختلف دولتی، پارلمانی و قضایی برقرار بوده است و مقامات ارشد و میانی دو کشور در حوزه های مختلف به ویژه در چهارچوب کمیسیون پارلمانی با یکدیگر دیدار داشته اند، اما دیدار روسای جمهور ایران با همتایان خود در ارمنستان، آذربایجان و گرجستان از اهمیت متفاوت و خاص خود برخوردار است و نشانه ای از اراده سیاسی در راس هرم قدرت سیاسی و اجرایی برای توسعه مناسبات فی مابین به شمار می رود. باید به این نکته توجه داشت که «توازن» به معنی «تساوی» نیست و ایران متناسب با ظرفیت­ها و توانایی­های متفاوت جمهوری ارمنستان، جمهوری آذربایجان و گرجستان می­تواند روابط متفاوتی را در سطوح مختلف با کشورهای این منطقه برقرار نماید. در این راستا، ایران به واسطه روابط توامانی که با هر سه کشور منطقه قفقاز جنوبی دارد، می تواند روند دیدار ریاست جمهوری با روسای جمهور ارمنستان و آذربایجان را متوازن تر از گذشته نماید و به فاصله دو دهه ای عدم دیدار روسای جمهور ایران و گرجستان هر چه سریع تر پایان دهد. با توجه به رویکرد نسبتاً متوازن سیاست خارجی ایران در دوران ریاست جمهوری مرحوم هاشمی رفسنجانی و نیز سفرهای دوره ای و منطقه ای رهبران آلمان، ایتالیا، روسیه و واتیکان به منطقه قفقاز جنوبی، ضرورت اصلاح روند نامتوازن دو دهه اخیر را بیش از هر زمان دیگری ضرورت می بخشد. برنامه ریزی در جهت شکل گیری سفر دوره ای و منطقه ای مقامات کشور از جمله رئیس جمهور و وزیر امور خارجه به هر سه کشور منطقه قفقاز جنوبی و تشکیل مکانیسم سه جانبه «ایران-ارمنستان-گرجستان» و «ایران-ارمنستان-روسیه» به موازات مکانیسم سه جانبه «ایران-جمهوری آذربایجان-روسیه» و «ایران-جمهوری آذربایجان-ترکیه» می تواند به تحقق بخش مهمی از رویکرد متوازن ایران در منطقه قفقاز جنوبی کمک شایانی نماید و زمینه ساز تحقق اهداف مهم سیاست خارجی ایران در زمینه سیاست همسایگی و دیپلماسی اقتصادی را به ویژه در شرایط حساس کنونی در قبال یکی از مناطق مهم پیرامونی کشور باشد.       نویسنده: ولی کوزه ­گر کالجی، عضو شورای علمی موسسه مطالعات ایران و اوراسیا (ایراس)           ]]> ولی کوزه گر کالجی سیاست خارجی Fri, 24 Aug 2018 17:01:01 GMT http://www.iras.ir/fa/doc/note/3717/سفر-آنگلا-مرکل-قفقاز-جنوبی-ضرورت-رویکرد-متوازن-ایران-عرصه-دیپلماسی