روسیه و اروپای شرقی
آسیای مرکزی
قفقاز جنوبی
همسایگان اوراسیا



نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » يادداشت » حوزه های جغرافیایی

تا رستگاری با تالستوی

زهرا محمدی

۹ خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۵:۰۸

شهر کتاب: به گمانم بیشتر مخاطبان ادبیات، تالستوی را با جنگ و صلح و آنا کارنینا می‌شناسند. یا اگر کمی بیشتر خوانده باشند،‌ با مرگ ایوان ایلیچ و رستاخیز هم. شاید کمتر کسی نام «پدر سرگی» را که یکی از محبوب‌ترین آثار تالستوی برای خودِ او بوده‌ است، شنیده باشد. این داستانِ بلند که در برابر دیگر آثار تالستوی، بسیار کوتاه به نظر می‌رسد، تا کنون چند بار به زبان فارسی ترجمه شده است. از ترجمه‌های دو دهه اخیر می‌توان از ترجمه هوشنگ اسماعیلیان در سال ۱۳۷۹، ترجمه مهناز صدری در سال ۱۳۸۶ و ترجمه سروش حبیبی در سال ۱۳۹۰ نام برد.

«پدر سرگی» حکایتی است که حقیقتِ تالستوی را تکه تکه در خود دارد، همانگونه که رستاخیز چنین است.

در سال ۱۳۸۶ تحلیلی بر این داستان بلند تالستوی نوشتم که در انتهای ترجمه مهناز صدری از این کتاب به چاپ رسید. خواندن «پدر سرگی» را برای شناختن لایه‌های پنهان و دغدغه‌های روزمره تالستوی به علاقمندانِ آثار او توصیه می‌کنم. نقد و تحلیل آن نیز از نظرتان خواهد گذشت.

 

استاد شفیعی کدکنی شعری دارند با این مضمون که:

هیچ می‌دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم

زانکه در این بیشه تاریک

این تاریکی نزدیک

آنچه می‌خواهم نمی‌بینم

وانچه می‌بینم نمی‌خواهم

این نارضایتی و کاستن از خویشتن، زخمی است که در هنگامه‌های بسیاری سر باز می‌کند. گاه، زمانی که هدف، زیستن است برای بزرگ بودن در نگاه دیگران و تلاش برای کسب فخری که بشود فروخت. و اینچنین است که هیچ چیز آنچه که باید، نیست. و خشم، نخستین محصول این شرایط است، چرا که ترسی زاده می‌شود از نرسیدن به هدف و ترس نیز جز خشم نمی‌زاید.

اما گاه، نارضایتی پس از تجربه‌ تمام فراز و فرودهای ممکن رخ می‌دهد و این مرتبه‌ای است حقیقی و والا از ایمان که روح آسمانی از اسارت در هر حلقه خاکی ناخشنود است و روح بی‌تاب و تشنه در جستجویی ابدی برای یافتن سعادت حقیقی است. این، مرتبه‌ای از ایمان است که نه خشم، بلکه آرامش می‌آفریند و عشق.

تالستوی، که در میان نویسندگان قرن طلایی ادبیات روسیه به معلم و نویسنده اخلاق شهرت دارد، در «پدر سرگی» با ظرافتی شگفت، دنیای پیچیده درون مردی را می‌کاود که همچون او در سراسر تاریخ، بسیار است: مردی همیشه سرشار از ناخشنودی و همیشه در جستجویی آشفته و بیقرار!

استپان کاساتسکی، نظامی مغرور و جاه‌طلبی است که در سودای انکار حقیقت خویش و پیوستن به حلقه بیگانه‌ای است که او را در چشم مردم بالا می‌برد. او در رؤیای بالا رفتن تا درگاه کسانی متفاوت با خویش، چنگ به ریسمان پوسیده‌شان می‌زند، حال آنکه می‌تواند پا بر مسیر استواری بگذارد که راه به خانه کسانی از جنس خودش خواهد داشت.

اما عطش روزافزون نزدیک شدن و راهیابی به دربار تزار در روسیه تزاری چنان بالا گرفته بود که آرزوی کاساتسکی بی‌تردید منطقی‌ترین و معمول‌ترین آرزوی آن روزهای کسانی نظیر او بود و این درایتِ محض شمرده می‌شد که یک نظامی از طبقه متوسط، راهی بجوید برای ورود به طبقات بالای دربار و مستقیم‌ترین راه، وصلت با زنی اشراف‌زاده بود.

عشقی که در دل کاساتسکی نسبت به این زن - مری - آفریده شد، هدف آغازین او را از یادش برد، اما رو در روی عشق او به تزار