معرفی کتاب «آرامگاه لنین»

تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۰۵
Share/Save/Bookmark
 
دکتر بهرام امیراحمدیان: فاضل اسکندر هرگز به سیاست نپرداخت، اما فعالیتهای اجتماعی بسیار وسیعی داشت. او از مدافعان سرشناس موجودیت و حقوق اقوام کوچک روسیه و آبخازی بود. همچنین با روزنامه ای مختلف و برنامه های تلویزیونی در حوزه طنز همکاری نزدیک داشت. اسکندر خود را نویسنده ای می داند که «بی شک و بی هیچ گونه قید و شرطی روس است، اما بیشتر از آبخازی می نویسد» ... وی در طول سالهای طولانی کار در عرصه ادبیات، نشان ها و جوایز متعددی از جمله نشان خدمت به وطن در سالهای 1990، 2004و 2009 و جایزه ادبی پوشکین در سال 1993 را دریافت کرده است. علاووه بر آن، دیدگاه منحصر به فرد و حکیمانه و شرقی و بسیار انسانی فاضل اسکندر همواره مورد توجه و احترام مخاطبانش بوده است. جملات قصاری از او وارد زبان روزمره و ادبی روسیه شده است که بیش از هر چیز اندیشه های بلند او را به خوانندگان می نمایاند ...
 
ایراس: مدتها بود که سرکار خانم دکتر زهرا محمدی استاد زبان روسی دانشگاه تهران، مجموعه ای از داستانهای فاضل اسکندر نویسنده آبخازی را در دست چاپ داشتند. هر بار او را در دانشکده می دیدم از فرایند انتشار کتاب می پرسیدم. در دوره ای که در باره ادبیات قفقاز مطالعه می کردم، چندین بار از دوستان گرجی داستانی از فاضل اسکندر را با ترجمه انگلیسی خواستار می شدم که برایم فراهم نشد. علاقه مند بودم در باره این نویسنده و افکار او اطلاعاتی بدست آورم که در کتابهای مربوط به مطالعات قفقاز از آن بهره گیرم.
 
سرانجام در تیر ماه امسال خانم دکتر محمدی مژده دادند که کتاب چاپ شده و یک نسخه از آن را به بنده هدیه فرمودند. در سفری که در هفته گذشته به ییلاقات جواهر دشت در کلاچای داشتم، فرصتی پیش آمد تا آن را با خود برده و همه داستانهای آن را خواندم و بسیار لذت بردم. ترجمه روان و دلنشین استاد گرامی و دانشجوانش مرا دو باره به فضای گرجستان برد، سرزمین و ملتی را که خیلی دوست می دارم و افتخار دبیری انجمن دوستی ایران و گرجستان را به مدت ده سال بر عهده داشتم و به مناسبتهای مختلف و در مراسمهای گوناگون بزرگداشت مشاهیر و ادیبان در این کشور حضور داشتم. این کتاب در برهه ای به چاپ رسید که در آن نویسنده آبخازی نیز چشم از جهان فروبست. در مطبوعات او را به عنوان نویسده ای روسی می شناسند، زیرا آثار وی به زبان روسی است. همانند چنگیز آیتماتف که نویسنده ای قرقیزی است ولی به علت اینکه آثار او به زبان روسی است او را نویسنده روسی می شناسند. ولی من این نویسنده را همیشه به عنوان یک نویسنده آبخازی می شناسم. پدرش ایرانی بود مطبوعات او را نویسنده روسی می شناسند. ولادیمیر پوتین نیز در مرگ او پیام تسلیت فرستاده است.

 
اما دنیای داستانهای فاضل اسکندر در آبخازیا و گرجستان است و فضای فرهنگی آن گرجی است. کتاب خانم دکتر زهرا محمدی به نام «آرامگاه لنین» که به همت و پشتکار او و دانشجویانش از روسیه به فارسی ترجمه شده است از سوی انتشارات فرهنگ نشر نو در بهار سال 1395 در 1100 نسخه و  در 160 صفحه در قطع رقعی با کاغذ کاهی به زیور تبع آراسته شده است. این کتاب مشتمل بر 11 داستان کوتاه است که به ترتیب عبارتند از:

آرامگاه لنین، ترجمه خانم دکتر زهرا محمدی
دلیل بودن، ترجمه خانم دکتر زهرا محمدی
قطار شب، ترجمه خانم مریم انصاری سعید
خانه ای در انتهای کوچه، ترجمه خانم فرشته امانی
مهمان ناخوانده، ترجمه خانم مهسا بیانی
میوه ممنوعه، ترجمه خانم شیرین سیامکی
ستاره ها را رها کنید، ترجمه خانم مارال سوری
در ویلا، ترجمه خانم سمیه غفار حسینی
پیرمرد و همسرش، ترجمه خانم عذرا اثباتی
روز نویسنده، ترجمه آقای مصطفی مظفری
کابوس، ترجمه خانم نیلوفر طاهری
 
خانم دکتر زهرا محمدی در «سخن نخست» در باره نویسنده نوشته اند:
فاضل اسکندر، نویسنده و شاعر ایرانی تبار اهل آبخازی، در روز ششم مارس 1929 در خانه عبدالله اسکندری، مالک کارخانه آجرپزی شهر سوخوم، به دنیا آمد. پدرش که ایرانی بود در سال 1938، در نتیجه سیاستهای استالین، از خاک شوروی اخراج و به ایران بازگشت داده شد. فاضل دیگر هرگز پدر را ندید و خانواده مادری اش در روستای چگم او را تربیت کردند. مدرسه را با رتبه ممتاز در آبخازی به پایان رساند و وارد انستیتوی کتابداری مسکو شد. پس از سه سال تحصیل در رشته کتابداری، به انستیتوی ادبیات گورکی رفت و در سال 1954 فارغ التحصیل شد. پس از پایان تحصیلات دو سال در شهر کورسک به روزنامه نگاری پرداخت. در سال 1956، سردبیر بخش آبخازی در نشر ملی شوروی شد و تا سال 1990 همان جا ماند. اوایل دهه 90 بود که به مسکو رفت و تا پایان عمر در همین شهر زندگی می کرد. نخستین دفتر شعرش را به نام «راه های کوهستانی» در سال 1957(سال مرگ پدرش) در سوخوم چاپ شد. در اواخر دهه 50 چاپ وسیع شعرهایش در مجله یوناست(جوانی) آغاز شد. فاضل اسکندر در سال 1962 نگارش منثور خود را آغاز کرد و به واسطه طنز روان در نثر و نیز رمان های حماسی آمیخته به طنزش به شهرت دست یافت.
 
ماجرای بسیاری از داستانهای اسکندر در روستای چگم آبخازی روی می دهد که بیشتر دوران کودکی اش را در آن سپری کرد.
 
فاضل اسکندر هرگز به سیاست نپرداخت، اما فعالیتهای اجتماعی بسیار وسیعی داشت. او از مدافعان سرشناس موجودیت و حقوق اقوام کوچک روسیه و آبخازی بود. همچنین با روزنامه ای مختلف و برنامه های تلویزیونی در حوزه طنز همکاری نزدیک داشت.
 
اسکندر خود را نویسنده ای می داند که «بی شک و بی هیچ گونه قید و شرطی روس است، اما بیشتر از آبخازی می نویسد».
 
همسر فاضل اسکندر، آنتانیا خلبنیکووا، از شاعران بنام معاصر روسیه است. سال 2011 به مناسبت پنجاهمین سالگرد ازدواج این دو، دفتر شعر مشترکی از آنان، به نام «برف و انگور» به چاپ رسید.
 
فاضل اسکندر در طول سالهای طولانی کار در عرصه ادبیات، نشان ها و جوایز متعددی از جمله نشان خدمت به وطن در سالهای 1990، 2004و 2009 و جایزه ادبی پوشکین در سال 1993 را دریافت کرده است. اسکندر عضو افتخاری فرهنگستان هنر روسیه است. در سال 2009 ، بانک مرکزی آبخازی از میان سکه های «مفاخر»، سکه 10 آپساری به نام فاضل اسکندر و با تصویری او ضرب کرد.
 
دیدگاه منحصر به فرد و حکیمانه و شرقی و بسیار انسانی فاضل اسکندر همواره مورد توجه و احترام مخاطبانش بوده است. جملات قصاری از او وارد زبان روزمره و ادبی روسیه شده است که بیش از هر چیز اندیشه های بلند او را به خوانندگان می نمایاند:
من در واژه «پیروزی» همهمه شکوهمند مشتی احمق را می شنوم.
 
لحظات الهام، هنگامه سر سپردن به حقیقت است.
 
تمام روسیه یک هملت مست است.
 
اگر نمی توانی زنجیرهایت را پاره کنی، دست کم تا هنوز زنگ نزده، رویشان تف کن.
 
کسی که در شوروی کمونیستی دیوانه خوانده می شد، در تمام جهان عاقل ترین فرد بود.
 
حقیقت این است که انسان ها چون از مبارزه کردن خسته می شوند، تظاهر می کنند که خردمند شده اند و حکیمانه رفتار می کنند.
 
زمانهایی هست که آدم ها بوی تعفن دسته جمعی شان را عطری خوشایند می دانند.
 
ایدئولوژی بر فقر استوار است و فقر بر ایدئولوژی.
 
فرهنگ به تعداد کتابهای خوانده شده بستگی ندارد، فرهنگ در گرو تعداد کتابهای فهمیده شده است.
 
ملت ها نمی توانند و نباید با امید اهداف دراز مدت زندگی کنند، زیرا اهدف دور همواره توجبه ظلم ها و فریبکاری های امروزند.
 
تناقض و دوگانگی تربیت این است که کسانی به آن تن می دهند که اتفاقا نیازی به آن ندارند.
 
طبیعت حکمت و خردش را به ما تعارف می کند، نه تحمیل. و افسوس که ما ابلهیم و تنها از دستورات اطاعت می کنیم.
 
نشانه روان شناختی بحران در حکومت این است که شهروندان متوسط جامعه خود را بسیار داناتر از حاکمان می دانند.(ص 7-9 کتاب یاد شده).
 
 جالب است که این کتاب یک ماه پیش از درگذشت نویسنده از چاپ بیرون آمده است. ایکاش نویسنده زنده می بود و این کتاب تقدیم او می شد و می داست که داستانهایش در سرزمین پدری اش  و به زبان پدری به زیور تبع آراسته شده است.
 
با خواهش از خانم دکتر محمدی فایل یکی از داستانهای او که به نظرم خیلی جالب و پرمعنی است، و در عین حال ترجمه همکار عزیزمان در مطالعات روسیه است، در زیر تقدیم خوانندگان می شود، باشد که پسند افتد.
آرامگاه لنين.
 
استالين ايده نگهداري جسد لنين در آرامگاه را مطرح كرد تا هزاران هزار نفر بيايند و ببينند كه تن لنين در گور نمي‌لرزد. شايد هم حقش بود که بلرزد. ولي مگر مي‌گذاشتند؟ يك دم و دستگاه سرّي زير زميني دائمأ مشغول كار بودند كه نگذارند تن لنين در گور لرزشي به خود ببيند و همواره او را در همان وضعيت با ثباتي كه استالين تعيين كرده بود، نگه دارند.
 
اما احتمالاً استالين هم اشتباه مي‌كرده. او هم خرافاتي‌ بوده. گذشت زمان نشان داد كه اصلاً دليلي براي لرزيدن تن لنين در گور وجود نداشته. هر چه بود حاصل كارهاي خودش بود. آنچه را كه كاشته بود، برداشت مي‌كرد، پس چرا بايد مي‌لرزيد؟
 
اما اگر بخواهيم به طور جدي در اين باره حرف بزنيم، بايد گفت چندين جنبه روانشناختي در اين مسأله نهفته است.
 
انگار حكومت، خودش هم اين ساختار جديدِ به اصطلاح دموكراتيك را باور ندارد و دولتمردان در ناخودآگاهشان اميد دارند كه اگر همه چيز از هم بپاشد، در آخرين لحظه به اين تابوت فنا‌ناپذير چنگ زنند و نجات يابند.
 
يك مسأله ديگر هم هست. ما ادعا مي‌كنيم كه كليسا حقوق از دست‌ رفته‌اش را بازيافته. اگر واقعأ اينطور است، پس چرا كليسا چنين تحقيري را نسبت به جسدي كه بايد به خاك سپرده شود، روا مي‌دارد؟ هرچند در طول تاريخ روسيه هيچكس به اندازه لنين سرِ ستيز با كليسا نداشته، اما به هر حال كليسا بايد با تمام قوا در برابر اين وحشيگري بدوي ايستادگي مي‌كرد. اما انگار كليسا هم اعتقاد چنداني به مشروع بودن ماهيت خود ندارد.
 
در روسيه همه به قانوني بودن وجود خود شك دارند. شايد هم به همين دليل است كه هر طور شده تا به امروز دوام آورده‌ايم، به ميمنت همين هارموني ميان بي‌قانوني‌ها.
 
عامه مردم هم دلشان نمي‌خواهد لنين به خاك سپرده شود. با خودشان فكر مي‌كنند كه اگر امروز لنين را به خاك بسپارند، از فردا همه را مجبور خواهند كرد واقعاً كار كنند، بدون بدمستي‌ و دزدي. خوب چه كسي خواهان چنين چيزي است؟ بهتر است همه چيز همانطور كه هست، باقي بماند.
 
و اينچنين است كه كشور ما دائم‌الخمر است. همه‌ی مردم پيوسته گيلاس‌هايشان را به ياد جسدي كه هنوز روي زمين مانده، بالا مي‌برند. از اين گذشته مگر مي‌شود تا وقتي جسد در اتاق اصلي خانه است، كسي به فكر كارهاي فردايش باشد؟ تا هنگامي كه تابوت و جسد در خانه هست، انگار زمان در خانه متوقف شده و ثابت مانده است.
 
و مردم سرزمين ما همه گناهانشان را در برابر اين گناه بزرگ، بسيار كوچك مي‌دانند؛ در برابر جسدي كه به خاك سپرده نشده و در قلب كشور همچون تنديسي در ستايشِ مرگ نگهداري مي‌شود.
 
وقتي زندگان، مردگان را به خاك نمي‌سپرند، طبق قانوني ماورايي و نانوشته، مردگان دست به كارِ دفن كردن زندگان مي‌شوند. و اين يك وحشيگريِ همه‌گير است.
 
نگاه داشتن جسد در قلب كشور و مركز حكومت گناه است و دست به كار آفرينش زدن نيز گناه است، چرا كه تا جسد به خاك سپرده نشود، هر آفرينشي محكوم به نابودي است.
 

----------
نویسندهدکتر بهرام امیراحمدیانعضو شورای علمی موسسه مطالعات ایران و اوراسیا (ایراس)

 
کد مطلب: 1695
مولف : دکتر بهرام امیراحمدیان